با عرض خداحافظی با تمام دوستان خوبم به اطلاع میرسونم:
این وبلاگ برای همیشه درش گل گرفته شد!!!
.

.
اگر برای اولین بار به این وبلاگ آمده اید حتما خاطرات گذشته
من رو بخونید!!!
.
مهم نیست که چقدر از راه رو ، با چه سرعتی و با چه کسی رفتم و چقدر در طول مسیر خوش گذشته ، حالا که فهمیدم راه به مقصد ختم نمیشه و دارم بیراهه رو بجای راه طی میکنم ... برمیگردم ...
خیلی ساده
که در ادامه بیراهه رسیدن نیست ...

.
خوب به سلامتی تعطیلات عیدم داره نزدیک میشه تا خلق الله بتونند بدون هیچ مشکلی وگردن کج کردن برای گرفتن مرخصی چند روزی رو در کمال رفاه و آسایش به خوشگذرانی بگذرونند !
طیف وسیعی از هموطنان (البته بغیر از زیر خط فقریهاو دور و بر کانون این خط) میتوونند علیرغم گرانی قیمت بلیط هواپیما اقصی نقاط کشور را برای مسافرت انتخاب کنند اگر بلیط هم گیرشان نمیایید خوب دندشان نرم میخواستن پولدار نشن حالا هم که شدن برن از بازار آزاد که اخیرا در فرودگاه تشکیل شده تهیه کنند بعدا هم مابالتفاوت قیمت بلیط رو از هر طریقی از همون قشر زیر خط فقری دریافت کنند .
.

.
ادامه مطلب
امشب سر شام، حس و حال نشستن پای سفره با من همراهی نکرد . . .
پدر به رسم مرسوم پدری، با من گفت:
مرتضی بیا بشین و شامِت رو بخور، خوشمزه اس آ...
من گفتم، بابا من نمیخورم، گرسنه أم نیست!
پدر گفت: چرا؟ مگه چیزی خوردی؟
جواب دادم نه، اما کمی آن سو تر توی دلم گفتم: آره، غصه!
مردی قصد ازدواج داشت. مشکل او انتخاب از بین 3 کاندید زن احتمالی بود. او به هر زن 5 ملیون تومان پول داد تا بیند هرکدام با آن چه کار میکنند .
ادامه مطلب
طرف موبایلش آنتن نمیداد ، بهش مسیج دادم : نمیتونم بگیرمت …
جواب داد : به درک! مگه کم خواستگار دارم
؟
به تو مدیونم بابت روشن شدن چراغ تفکراتم
ممنونم برای دروغ هایت ، که قدر لحظات صداقت را با آن ها فهمیدم
ممنونم برای رفتنت ، که تنهایی نشانم داد جای خالیت را وبیشتر دوست داشتنت را
ممنونم برای بیرون کردنم از قلبت، که نشانم دادی چه قلب بزرگی داری وچه عشق هایی در آن جای میگیرد
ممنونم برای لحظاتی که منتظرم گذاشتی ،که در این لحظات صبر را آموختم
ممنونم برای آن زمان که با گفته هایت غرورم را شکستی که سخت است شکستن غرور و تو زحمتش را کشیدی
ممنونم برای لحظاتی که جایم را دیگری پر کرد، که دانستم هر آنچه خدا می دهد تنها امانتی است رفتنی
ممنونم برای آنکه دوستم نداشتی و می گفتی می پرستمت ، که آموختم هرگز باور نکنم جز خدا چیزی قابل پرستیدن است
ممنونم برای همه چیز ، تنها آخرین تمنای من را بپذیر سردی کلام و دستانت رامیخواهم ، که بر قلب سوخته ام مرحمی باشد و آتشش را فرو بنشاند....
.

.
اونقدر زشت و بی ریخت و بی قواره بود که فکر نکنم تو زمان بچگیش برای یکبار هم که شده مادرش به هوا پرتش کرده باشه و ازش یک بوس گرفته باشه!.حالا نه که خیلی خوشگل بود برام عشوه شتری هم میامد!!!
من اونقدر هم بد سلیقه نبودم که این بار عاشق یک همچون عتیقه ای شده باشم. اما میخواستم ادای مرتضی عقیلی رو تو فیلمهای فارسی در بیارم ویا مثل فیلمهای هندی به جای یک نقش دوم به کمک نقش اول داستان بیام!!!
.

ادامه مطلب
گاهی ... ،
آری ، گاهی هزار وبلاگ هم که عوض کنی و به هزار نام مستعار هم که بنویسی ، باز هم سنگینی حرفهایی را در دلت حس خواهی کرد، حرفهایی که نه می توانی به کسی بگویی و نه اینکه آنرا بنویسی ...
از وقتی که رفته ای ، من و فونت تمام نوشته هایم بی نازنین شده ایم .

وقتی تو ماشینم نشست بوی عطرش همه جا رو گرفت. قد بلند ,چشم وابرو مشکی,موهای مش کرده,لبخند ملیح همه چیز دست به دست هم داده بود که من از همون نگاه اول عاشقش بشم وعاشقانه لکنت زبون بگیرم و نفسم به هن هن بیافته و نتونم سر صحبت رو باز کنم.
همینطور که سیگاری از کیفش در اورد گفت:اسمم نازی ... فوق لیسانس مدیریت دارم
با دست پاچگی جواب دادم :اسم منم مرتضی... دانشجو ی...
امد تو صحبتم وگفت بذار من حدس بزنم.از کتابهائی که پشت ماشینت هست معلومه که دانشجوی پزشکی هستی .درست حدس زدم؟
ادامه مطلب
شب جلو تلویزیون خوابم برده بود
مامانم اومد ساعت 2 نصفه شب پتو انداخت روم بوسم کرد ، کلی هم قربون صدقم رفت
بعد موقع رفتن پامو لگد کرد، داد زدم و گفتم : اهههههههههههه پام داغون شد
جواب داد: خاک تو سرت کنن آخه اینجا جای خوابه؟
یک راند دیگر مبارزه کن , وقتی پاهایت چنان خسته اند که بزور راه میروی.
یک راند دیگر مبارزه کن , وقتی بازوهایت چنان خسته اند که قدرت گارد گرفتن نداری .
یک راند دیگر مبارزه کن , وقتی خون ازدماغت جاریست وچشمانت سیاهی میرود و چنان خسته ای که آرزو میکنی حریف مشتی به چانه ات بزند و کار را تمام کند .
یک راند دیگر مبارزه کن , و به یاد داشته باش مردی که همواره یک راند دیگر مبارزه میکند هرگز شکست نمیخورد .
قصه غم انگیزیست قصه شیرین و فرهاد.
جوش شیرین زدن را بهداشت، سال هاست که ممنوع کرده است. آخر جوش شیرین زدن شاطر ها، ظلم به عاطفه فرهاد است، اما این قانون بهداشت، لطف به غرور فرهاد نبود، اهمیت دادن به سلامتی مردم بود.
.

فقط یه ایرانی میتونه شامپو رو تو یه هفته تموم کنه
و تهش رو با آب قاطی کنه و یک ماه بیشتر استفاده کنه !

درسته که پدر خدا بیامرزش اون موقع که زنده بود با ازدواج من و پری مخالف بود و دائم میگفت که من دست وپا چلفتی وشیرین عقلم ,اما این دلیل نمیشد که من بخوام انتقام بگیرم و مجلس ختمش رو بهم بزنم.تازه اونم منی که اولین نفر مشکی پوشیده بودم و اونقدر سر خاکش به سر و روم زدم که همه من رو با اون پسر لندهورش اشتباه گرفته بودن.حتی وضع طوری شده بود که چند نفر زیر بغلم رو گرفته بودن و به من بعنوان پسر همسایه اشون تسلی میدادن!!!
همه این کارها برای این بود که پری بدونه من هیچ کینه ای از اون خدابیامرز نداشتم تا بلکم پس از چهلم باباش!!! (حالا که این مانع رد شده بود
)به خواستگاریش برم. هرچند که مادرش هم اونچنان از من خوشش نمیومد تازه اون معتقد بود که من بد شگون بودم چون به محض به میان امدن من اون خدا بیامرز عمرش رو داد به شما!!!
ادامه مطلب
مزایای متعدد ایشون :
با حرف زدن زیاد حوصله شما رو سر نمیبره
عمرا چاق نمیشه و نیاز به درمانی همراه با ایشون ندارید !
عمرا آرایشگاه نمیره !
به موسیقی سنتی و اپرا علاقه نداره !
مخالفتی با فوتبال دیدن شما نداره !
نگرانی بابت دیدن ایشون در چت روم های اینترنتی نخواهید داشت
!
اگر شما را با زن دیگری ببنه خفتتون نمیکنه !
تحت هیچ شرایطی تحریم هم نمیشید
!
هیچوقت به خرید نخواهد رفت !
عمرا اگه پیر بشه !
هیچوقت مادری نداره که بخواد با شما رفت و آمد کنه !
عمرا دچار سردرد نمیشه !

ادامه مطلب
آخه تا حالا کی خوندید یا شنیدید که مرتضی میثمیان یک خم کسی رو گرفته باشم یا کسی رو روی پل برده باشم یا خدای نکرده دست تو سگک کسی کرده باشم. هر کی من رو نشناسه شما که خوب میشناسید. آخه اصلا این حرفها به من میاد؟
نه! مطلب قبلی رو فراموش کنید.پس از اون گندایی که تو پستهای قبلی زدم دوست ندارم که ذهنتون جاهای بد بد بره پس بی مقدمه میرم سر اصل مطلب
.
ادامه مطلب
سخت ترین دو راهی: دوراهی بین فراموش کردن و انتظار است .
گاهی کامل فراموش میکنم و بعد می بینم که باید منتظر می ماندم .
و گاهی آن قدر منتظر می مانم که می فهمم زودتر از اینها باید فراموش میکردم .
.

.
بیایید در ماه محرم اگر زنجیرمیزنیم ، قبل از آن زنجیر غفلت از پای خود باز کرده باشیم ...
اگر که سینه میزنیم ، قبل از آن سینه دردمندی را از غم و آه پاک کرده باشیم ...
خوب است اگر اشکی میریزیم، اما قبل از آن اشک از چهره ی مظلومی پاک کرده باشیم ...
.

.
ضربانم بالا رفته بود قلبم تلپ تلپ میزد! وقتی دیشب ازم پرسید به من ریاضی یاد میدی (یکی از دخترهای همسایمون رو میگم)با دست پاچگی گفتم "آره چرا که نه؟"اما آخه من که از اتحاد ها فقط همون 2 تای اولش رو بلد بودم.حل معادله هم اگه دو مجهولی میشد توش میموندم.انتگرال و دیفرانسیل هم که به کل تعطیل بود اما دیگه نمیشد زیرش زد.مرد و قولش!!!
پرسیدم:کی؟کجا؟
گفت:خوب بیا خونمون!
گفتم:عه جلوی مامان و بابات؟ منکه روم نمیشه!
با نگاه عاقل اندر سفیه گفت:خنگ خدا وقتی اونا نبودن بیا!
دیگه کپ کرده بودم.درست چسبیده بود به گلوم.آب دهنم رو قورت دادم و پرسیدم:کی خونه نیستن؟
یک نگاه به این ور و یک نگاه به اون ور کرد وگفت:امشب ساعت 10
ادامه مطلب
با گفتن یک " دوست من جایت خالیست "
نه جای من پر می شود و نه از عمق شادی هایت کمتر...
فقط دلخوش می شوم که هنوز بود و نبودم برایت مهم است .
.

دیروز به رسم معمول ما را به خط کردن تا ما را در قبال مریضیهای مختلف واکسیناسیون کنند.یک گروه پزشکی در محوطه باز پادگان ایستاده بود ودر تیمهای چند نفره به سربازهایی که در دسته های مختلف به صف شده بودن واکسن میزدند و ما هم تک تک وبا صف جلوی انها میرفتیم وکمی شلوارمان را پایین میکشیدیم و همانطور سرپا سرپا در جلوی انظار آمپول میخوردیم.
اولین گروه پزشکی واکسن سالک را زد گروه دوم واکسن سل گروه سوم واکسن کزاز میزد که چشمتان روز بد نبینه در بین.آنها یک پرستار بسیار زیبا جلوه نمایی میکرد و از سر اتفاق یا هر چیز دیگه وقتی من با لباس گشاد سر کچل دماغ گنده وصورت اصلاح نشده خودم رو تسلیم کردم که آمپول بخورم با لبخنده عاشق کش آن تزریقاتچی روبرو شدم نمیدونم لبخندش بود یا تخصصش بود یا هر چیز دیگه که اصلا متوجه آمپول خوردنم نشدم.
ادامه مطلب
با عصبانیت داد میکشید: یالا ! همه لخت شید ودست راستتان رو بالا ببرید!
نه! نگران نباشید منظور سر گروهبان لخت کامل نبود اون میخواست که ما لباسهای نیم تنه بالا رو کامل در بیاریم که ما هم امرش رو اطاعت کردیم.وبه نظم تو صف ایستادیم.
من نفر سوم صف بودم. سرگروهبان روبروی نفر اول ایستاد. یک مرتبه صدای اوخ بلند شد.
ادامه مطلب
.
دلم باز امشب گرفته
بیا تا کمی با تو صحبت کنم
بیا تا دل کوچکم را
خدایا فقط با تو قسمت کنم ...
.
.
اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد که متعلق به گذشته هستید ...
.
.
گناهی بالاتر از این نیست که از گناه دیگران پرده برداریم .
.

.
به سکوت ایمان دارم و حاضرم ساعت ها در باره مزایایش برای شما صحبت کنم !!!
.

1. دریا را با کدام یک از ویژگی های زیر تشریح می کنید؟
آبی تیره،شفاف،سبز ، گل آلود
2. کدام یک از اشکال زیر را دوست دارید؟
دایره، مربع یا مثلث
3. فرض کنید در راهرویی راه می روید. دو در می بینید، یکی در ۵قدمی سمت چپ تان و دیگری در انتهای راهرو و هر دو در نیز باز هستند. کلیدی روی زمین درست جلوی شما افتاده است، آیا آن را برمی دارید؟
بله، خیر
4. این رنگ ها را ترجیح می دهید چگونه اولویت بندی شوند؟
قرمز، آبی، سبز، سیاه و سفید
5. دوست دارید از نظر ارتفاع در کدام قسمت کوه باشید؟
6. در ذهنتان اسب چه رنگی است؟
قهوه ای، سیاه یا سفید
7.طوفانی در راه است، کدامیک را انتخاب می کنید؟
یک اسب یا یک خانه
ادامه مطلب
یک درخت بسیار بسیار بلند نارگیل بود و 4 حیوان زیر :
یک شیر , یک میمون, یک زرافه و , یک سنجاب .
آنها تصمیم گرفتند که مسابقه بدهند تا ببینند که کدامیک برای برداشتن یک موز از درخت از همه سریعتر است,فکر میکنی کدامیک برنده می شود؟
جواب سوال بازگو کننده شخصیت توست پس بادقت فکر کن جواب را در ادامه مطلب ببینید
ادامه مطلب
← صفحه بعد