آنجا که سایه ها میخندند

اگر روزی تهدیدت کردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست! اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد

داستان عبرت آموز ( قسمت دوم سر آغاز دوستی شیطانی )

 

در یک روز گرم تابستان مشغول پختن غذا برای همسرم بودم که تلفن خانه به صدا درآمد به اتاق رفته و گوشی را برداشتم آقای س بود ولی لحن صدایش با دفعات قبل فرق می کرد.

تعجب کردم و مشغول سلام و احوال پرسی شدم سراغ همسرش را گرفتم و به این فکر کردم که آقای س دیگر چه کاری می تواند با ما داشته باشد چون معامله زمین تمام شده بود که ناگهان با حرفی که زد مرا منقلب و متعجب کرد که سر آغاز دوستی شیطانی شد .


نحوه آشنایی ما خرید زمین توسط همسرم از آقای س بود و گفت :بعد از خرید زمین که منفعت خوبی برای ما داشت یک شب به خاطر تشکر از آقای س آنها را برای شام منزل دعوت کردیم و آن شب شوهرم برای خرید بیرون بود و موقع ورود آقای س و همسرش شوهرم در منزل نبود من نیز برای پختن شام در آشپزخانه که فاصله زیادی با اتاق نشیمن داشت و در حیاط خانه قرار داشت مشغول بودم همسرش نیز به جهت کمک نزد من آمد و پس از برگشت همسرم شام نیز آماده شد و ما نیز به اتاق نشین رفتم روابط صمیمانه ای پس از این دیدار بین دو خانواده ایجاد شد و باب رفت و آمدهای بعدی باز شد .

 

بعد از آن چندین بار به گردش می رفتیم و به بهانه های مختلف س با منزل ما تماس می گرفت که در اثر مواقع همسرم در منزل نبود روزی که من از تماس س تعجب کردم وی به من گفت من تمایل زیادی به دوستی با تو دارم و به تو علاقه مند شدم برای من هضم این جملات دشوار بود چرا که فقط ارتباط ما خانوادگی و در ارتباط به معامله زمین بود.

 

 پس از مدتی که به خود آمدم جواب نه دادم و به او گفتم من آدم این کار نیستم و به همسرم علاقه دارم خواستم گوشی را قطع کنم که با لحن تهدید آمیز به من گفت برو سراغ آلبوم عکست ببین کدام عکسهایت نیست فکر کردم دروغ می گوید وقتی سراغ آلبوم عکسهایم رفتم چند تا از عکس های من در لباس عروسی نبود عرق سردی به صورتم نشست که ناگهان دوباره صدای زنگ تلفن به صدا در آمد این بار مرا تهدید کرد که اگر با من صحبت نکنی و به علاقه من توجه نکنی عکسهایت را به همسرت می دهم و می گویم تو آنها را به من داده ای ازس پرسیدم عکسی را چگونه بدست آوردی گفت آن شب که همسرت نبود و تو با خانم من در آشپزخانه بودی آنها را از آلبوم عکست برداشتم .

 

 با خود گفتم اگر قرار دیداری با او بگذاریم می توانم عکسها را از او بگیرم در نتیجه با آرامی با او صحبت کردم و جواب مثبت به خواسته او دادم چون نمی خواستم کسی من را با او بیرون ببینید به پیشنهاد در خانه او قرار گذاشتم همسرش به منزل مادرش رفته بود با ترس و لرز زنگ خانه شان را زدم وقتی در را باز کرد آنقدر ذوق زده بود که نمی توانست کتمان کند چون قرار بود به محض ورود من عکسها را بدهد به او گفتم عکسها را بیاور تا با لحن شهوت آلود به من گفت تازه آمده ای استراحت کن تا خستگی ات در آید گویا در این مدت از من فیلم تهیه کرده بود .

 

 پس از گذشت چند دقیقه گفت از ورود تو و حرفهای که زدیم فیلم گرفته ام و اگر به پیشنهاد من برقراری رابطه جنسی عمل نکنی عکس و فیلمت را به شوهرت می دهم دیگر چاره ای نبود به این فکر می کردم که با یک بار رابطه می تواند عکس ها و فیلمها را از او بگیرم ولی تا انجا پیش رفت کرد که در حین رابطه از من عکس و فیلم گرفته بود دیگر تا خرخره به کثافت فرو رفتیم و با هر بار درخواست او مجبور به تسلیم و اجرای خواسته شیطانی او بودم بعد از آن رابطه ما ادامه داشت و هر بار نیز که می خواستم به تلفن و تماس هایش اعتنا نکنم از همسرش برای جویا شدن احوالم استفاده می کرد .

 

 در همین شب نشینی ها چون همسرم معتاد بود و با س مشغول مصرف بود همسر س نیز مشغول استعمال مواد شد و به من نیز پیشنهاد مصرف دادند من نیز قبول کردم و این استعمال مواد در هر شب نشینی که ما با انها داشتیم ادامه داشت ولی من به خاطر خانواده ام از مصرف خود داری می کردم به خاطر فشار روحی که در این مدت بر من وارد شده و افسرده شدم همسرم پیشنهاد داد که مدت یک ماه به منزل خواهرش در تهران برویم در این مدت بارها به موبایلم زنگ می زد و اگر جواب نمی دادم از همسرم می خواست سراغم را بگیرد در این تماس ها عنوان کردم که شاید دیگر به شهرمان برنگردیم و در تهران بمانیم و این س را خیلی عصبانی کرد و باعث شد سراغ خواهرم برود و به او همه چیز را بگوید و عنوان کرد که اگر خواهرت به تلفن من پاسخ ندهد همه چیز را به بقیه می گویم .

 

 از تهران برگشتیم دیگر واقعا به هم ریخته بودم و نمی دانستم باید چه کار کنم از طرفی خواهرم نیز درگیر ماجرا من شده بود وی او را تهدید کرده بود که باید با وی ازدواج کنم در یکی از همین روزهاهمسرش با من تماس گرفت من همه چیز را فهمیده ام و عکس و فیلم هایت را دیده ام تو از شوهرت طلاق بگیر و با همسرمن ازدواج کن برای من عجیب بود که یک زن چنین در خواستی از من داشته باشد .

 

 انگار دنیا برای من به پایان رسیده بود مگر می شود آدم اینقدر کثیف و از خدا بی خبر باشد بهرحال هرچه از او خواهش و التماس کردم که دست از سرمن و زندگیم بردار و عکس ها و فیلم هایم را بدهد قبول نمی کرد و می گفت اکنون که همسر من فهمیده و زندگیم تباه شده و همسرت و زندگیت را نیز تباه می کنم چند روزی ارتباط را باوی قطع کرده و به تماس هایش توجهی نمی کردم و او نیز با موبایل همسرم تماس گرفت و گفت چرا خانمت جواب تماس همسر مرا نمی دهد .

 

من مجبور شدم با او صحبت کنم ولی به نظر می رسید همسرم شک کرده و سیم کارت موبایل مرا گرفت که در مدت دو روز که سیم کارت من دست شوهرم بود متوجه تماسهای مکرر س شده بود یک روز عصر شوهرم وقتی به خانه آمد شروع به شکستن لوازم منزل کرده و بنزینی که با خود آورده بود به بدنش ریخته و از من خواست حقیقت را بگوییم در غیر این صورت خودش را اتش می زند ومن نیز کخ همه چیز را از دست داده می دیدم حقیقت را به شوهرم گفتم.


او از من خواست دو نفری از س انتقام بگیریم من نیز قبول کردم چونبنزین به چشم شوهرم رفته بود از خواهرم خواستم از داروخانه محلول شستشوی چشم بخرد و به منزل ما بیاورد که خواهرم نیز از قضیه انتقام مطلع گردید صبح روز بعد با خواهرم تماس گرفته و درخواست ملاقات با من را میکند که اگر تا ساعت 8 شب نیاید عکس و فیلم هایش را درشهر پخش می کنم خواهرم به منزل ما آمد و خواسته س را مطرح کرد گویا همه چیز برای انتقام فراهم بود.

 

چاقویی خریدم و برای رساندن خواهرم به درب منزل پدرم رفتیم برادرم که چاقو را درجلوی ماشین دید مشکوک شد و علت شتاب زدگی و وجود چاقو را سوال کرد به اوگفتم شخصی مزاحمت ایجاد کرده و میخواهیم او را بترسانیم او نیز با ما همراه شد تلفنی باس در کوچه خلوت قرار گذاشته و حدود صد متر پائین تر از مکان مقرر پیاده شدم و به سوی ماشین س رفتم سوار ماشین شدم و به او سلام کردم در همین حین شوهرم با ماشین جلوی ماشین او آمد وس بسیار تعجب کرد و از ترس درب ماشین را قفل کرد چن موقعیت را مناسب دیدم ضربه اول را به پهلوی او وارد کردم چون نفرتی از او در وجودم شعله ور بود بود چندین ضربه پیاپی به او وارد کردم و نمی خواستم خانواده ام در قتل شریک باشند .


نویسنده : مرتضی میثمیان : ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٢۸ تیر ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم