آنجا که سایه ها میخندند

اگر روزی تهدیدت کردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست! اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد

نگاه آزاد به داستان بزبزقندی

همانطور که مستحضر هستید داستان بزبز قندی یا شنگول و منگول و حبه انگورداستانی است که از کودکی به مقاصد مختلف برای ما نقل شده است. گاهی برای ترساندن بچه ها از بازکردن در بر روی غریبه ها و گاهی هم برای سرگرمی و گذران وقت، اما هیچ وقت هیچ کس روی داستان دقیق نشده. در اینجا به رفع ابهام برخی از مشکلاتی که در داستان وجود دارد و به آن پرداخته نشده است،‌ می پردازم. نیشخند


یه بزبزقندی بوده که سه تا بزغاله به نام شنگول و منگول و حبه انگور داشته که به احتمال زیاد به خاطر این دختر لوس و ته طاقاری اسم اون دو تای دیگه هم این قدر نامانوس شده است.
اولین نکته مهمی که در مورد این داستان به چشم می خورد این است که پدر این خانواده کجاست؟
روایاتی متفاوتی در این مورد وجود دارد که اهم آن از این قرار هستند:
1- گویا روزی همسایه آقای بزبزقندی که همان کلاغ خبرچین باشه آقا رو در حال خوش و بش کردن با آهو خانم می بیند و زود به خانم اطلاع می دهد و الم شنگه ای سر این مسله به راه می افتد که کار به طلاق و جدایی می کشد. خلاصه از آنجایی که آقای بزبز قندی پول مهریه سنگین خانم را نداشته به ناچار زندانی می شود و منتظر آقای احمد زاده می نشیند تا بلکه آزادش کند
2- آقای بزبز قندی مرد خانواده بود و بدبخت مثل خر کار می کرده تا خرجی زن و بچه هاشو بده و از صبح علی الطلوع می زده بیرون و تا شب سگ دو می زده و همش هم به خودش می گفته عجب غلطی کردیم این سومی رو اوردیم .
3- آقای بزبز قندی معتاد شده بوده .
4- آقای بزبز قندی فوت کرده بوده.
در این داستان یک جریان فمینیستی وجود دارد که سعی می کند نقش مردان را به شدت کم رنگ کرده و آنها را دست و پاچلفتی،‌ خنگ و تنبل جلوه دهد و قهرمانان داستان عناصر موثت یعنی حبه انگور و مادرش معرفی کند.
در قست بعدی داستان خانم بزبز قندی برای کاری از خانه خارج می شود و به بجه ها تاکید می کند که در را روی غریبه ها باز نکنند.
در مورد خروج مادر از خانه هم روایاتی وجود دارد:
1- مادر در تعقیب پدر بود تا بداند که آنچه شنیده صحت داشته یا برای شوهرش پاپوش دوخته اند. (در این داستان به حسود بودن کلاغ همسایه و زیبا بودن آهو خانم همکار آقای بزبز قندی اشاره ای نشده. )
2- خانم بزبز قندی به دنبال کار می گشته تا بتواند شکم خودش و فرزندانش را سیر کند.
3- خانم بزبز قندی با ببری که هم خیلی خوش تیپ تر بوده و هم پولدار دوست می شود و گویا آنروز باهم قرار ناهار در رستوران تاج محل را داشته اند.
در قسمت بعدی گرگی از خدا بی خبر که برای بچه های بزبزقندی نقشه کشیده بوده به در خانه می آید و ادعا می کند که مادر آنهاست. گویا این گرگ قبلا خواستگار بزبزقندی بوده ولی جواب رد شنیده و حالا در صدد انتقام بر آمده. بچه ها با شنیدن صدای کلفت و نازیبای گرگ می فهمند که مادرشان نیست. در این داستان صدای نازک و مهربان داشتن یک از خصوصیات مادران شمرده شده و باید گفت بیچاره مادرهای بد صدا.گرگ مقداری شکر می خورد تا صدایش نازک شود.(من به شخصه قبل و بعد از بلوغ، شکر را امتحان کردم ولی تاثیری روی صدای من نداشت. شاید فقط روی گرگ ها اثر دارد باید به یه گرگ شکر بدهم.) بچه ها این باز از او می خواهند که دستهایش را نشان دهد و زمانیکه دستهای سیاه گرگ را می بینند، می فهمند که مادرشان نیست. بازهم یکی دیگر از خصوصیات مادر که داشتن دستهای سفیداست بیان شده و باید گفت بیچاره مادر های آفریقایی. در واقع از این کنتراست یا اختلاف سیاه و سفید برای نشان دادن خصوصیات خوب وبد،‌ زشتی و پلیدی در مقابل خوبی و مهربانی استفاده شده است. گرگ اینبار با آرد دستهایش را سفید می کند. دفعه بعدی که گرگ به در خانه بزغاله های می اید آنها گول می خورد و گرگ موفق می شود که شنگول و منگول را بخورد ولی سومی را به علت کوچک بودن پیدا نمی کند. کوچک بودن حبه انگور و پیدا نشدن او توسط گرگ کاملا منطقی است .
زمانی که بزبزقندی به خانه برمی گردد با خانه ای آشفته و در چهار طاق باز روبرو می شود و حبه انگور این بار تشخیص می دهد که مادرشان برگشته و از مخفیگاهش بیرون می اید. اینجا باید شک کرد. چرا اون موقع که گرگ به در خانه آمد حبه انگور نفهمید که مادرشان نیست؟:
1- از دست دو برادرش ناراحت بوده و مخصوصا کاری کرده که گرگ آنها را بخورد.(خصومت های خواهر برادری)
2- گرگ استاد تغییر صدا و گریم بوده.
3- چون داستان باید ادامه پیدا می کرد و مادر هم خودی نشان می داده این اتفاق افتاده است .
گرگ که حسابی سیر شده به خواب می رود. در اینجا مادر با سوزن و نخ به سراغ گرگ می رود و بعد از پاره کردن شکم گرگ با شاخ های تیزش بچه ها را بیرون می آورد و دوباره شکم را با سنگ پر می‌کند و ان را می دوزد. در مورد شاخ زدن بز شعری وجود دارد که ذکر آن خالی از لطف نیست (خود این شعر هم پر از حرف و سخنه که بعدا به آن خواهیم پرداخت):
بزی نشست تو ایونش
نامه نوشت به مادرش
من بزیه تو هستم
نازنازیه تو هستم
دیشب رفتم به جنگل
شیرو کلافه کردم
با این شاخای تیزم
شیکمشو پاره کردم

چند موضوع قابل تامل دیگر در قسمت آخر وجود دارد:
1- چطوری او دو بزغاله مفلوک در شکم گرگ هضم نشده بودند؟
2- بزبزقندی چطور به گرگ شاخ زده که یه قطره خون هم از دماغ کسی نیومده و گرگ هم زنده مانده؟
3- کی به این خانم اجازه دوخت و دوز و به اصطلاح جراحی در این سطح رو داده ؟
اینها مطالبی بود که در مورد بزبزقندی جای بحث داشت که البته مختصرا به آن پرداخته شد. در کل می توان گفت این داستان برای سرگرمی بچه ها توسط عوامل مونث یعنی مادران عزیز ساخته شد تا ضمن بر حذر داشتن بچه ها از غریبه ها، آنها را برای مدتی سرگرم کنند تا عدم حضور پدر در خانه را برای فرزندان هموار کنند. البته بعد ها با شاغل شدن مادرها داستان پسر شجاع توانست نقش مردانه را پررنگ تر کند و عدم حضور مادران فداکار و مهربان را برای بچه ها قابل تحمل سازد.


نویسنده : مرتضی میثمیان : ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ امرداد ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم