آنجا که سایه ها میخندند

اگر روزی تهدیدت کردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست! اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد

هدیه تولد مادر بزرگ به سارا و . . .

هر روز در دنیای کوچک و شاید کثیف انسانها ، اتفاقاتی رخ می دهد  که می توان  به کثیفی برخی انسا نها و دنیای آنان پی برد متن زیرواقعیتی از این دنیاست .

سارا  25 ساله دانشجوی رشته پزشکی دختری با هوش ، با استعداد و زیبا ، او در حال تحصیل در رشته مورد علاقه خود بود،روزهای  زندگی برای او متفاوت از دیگری بود ،همیشه سعی میکرد در زندگی خداوند را یک دوست بداند . روزهای را که در دانشگاه درسی نداشت به کتاخانه  برای مطالعه می رفت .

یک روز ظهر، سارا پس از خوردن ناهار و خواندن نماز با پویشدن مانتوی که مادر بزرگ در روز تولد برای وی خریده بود، منزل را به مقصد کتابخانه  ترک کرد .


سارا در کنار خیابان به انتظار تاکسی ماند تا به کتابخانه برود او مدتی  تحمل کرد  اما  تاکسی نیامد ، به ناچار سوار اتومبیلی شد که جلوی پایش ایستاد .راننده جوان به وی نگاهی کرد و لبخندی زد ،اما سارا مفهوم آن لبخندرا نفهمید.

کمی جلوتردو مرد دیگر سوار آن اتومبیل شدند  یکی کنار سارا و دیگری کنار راننده جوان. اتومبیل به راه خود ادامه داد چند دقیقه بعد مردی که کنار سارا نشته بود خود را به وی نزدیک کرد و ناگهان چاقوی را در پهلوی او فشار داد .

مرد به وی گفت خونسرد باشد و دست از پا خطا نکند که ممکن است چاقو را در پهلویش فرو کند .سارا ترسیده بود و نمی دانست باید چه کاری انجام دهد . اتومبیل وارد خیابانی شد که به جاده خارج از شهر منتهی می شد . با خارج شدن از شهر نگرانی سارا دو چندان شد ،ترس و گریه والتماس های او بی فایده بود ، گویی در قلب آن سه مرد هیچ خدایی وجود نداشت .

مرد کنار راننده به عقب نگاهی کرد و با خنده ای بلند دستی به صورت سارا کشید و به لبان خود رساند و به وی  گفت نگران نباشد کار ما کوتاه است.

از او پول ، طلا و کارت های بانکی و هر چیزی قیمتی  که داشت گرفتند. اتومبیل در کنار جاده نزدیک نیزاری توقف کرد ، پشت نیزار چند در درخت وجود داشت، شخصی که چاقو در دست داشت آنجا را جای مناسب دانست .پس از گذشتن از نیزار از سارا خواستند که لباسها را  از تنش بیرون بیاورد ، او با دستان و بدنی لرزان قبول نکرد و تنها اشک می ریخت و التماس می کرد ،اشک وی  منجر به سختی نفس کشیدنش شده بود .

راننده جوان به وی  نزدیک شد او را گرفت  تا مانتوی را که هدیه تولدش بود از تنش بیرون بیاورد ، اما سارا مقاوت کرد و در یک لحظه با گازگرفتن دست او به سمت جاده گریخت ، هر سه مرد به دنبالش دویدند، چند لحظه بعد صدای مهیب  ترمز اتومبیلی سکوت جاده راشکست.

سارا دیگر زنده نبود تا کسی به او تجاوز کند .چهار ساعت بعد عاملین این فاجعه  در مقابل افسر پلیس مورد باز جویی قرار گرفتند .

نویسنده : مرتضی میثمیان : ٤:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم