آنجا که سایه ها میخندند

اگر روزی تهدیدت کردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست! اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد

ناگهان . . .

مردی بنام  کامران در جمعی نشسته بود ، ناگهان . . .


 

 

ناگهان بادی صدا دار از او خارج شد .

و جماعت به او خندیدند ، کامران بسیار خجالت کشید خجالت .

و از خدا خواست که او را چون اصحاب کهف به خوابی هزار ساله ببرد و دعایش مستجاب شد .

و او پس پس از هزار سال از خواب بیدار شد و چون احساس گرسنگی می کرد به نانوائی رفت و سکه ای برای خرید نان به نانوا داد .

نانوا نگاهی به سکه انداخت و گفت سکه گران بهائیست .

باید مال دوران کامران گ وزو باشد نیشخند .

نویسنده : مرتضی میثمیان : ۱:۳٩ ‎ق.ظ ; شنبه ٢٠ شهریور ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم