آنجا که سایه ها میخندند

اگر روزی تهدیدت کردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست! اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد

رابطه پنهانی من و بیتا

حدودا 2 سال پیش بود مادرو پدرم مشهد بودن اون شب بی خوابی به سرم زده بود و اصلا به فکرم نمیرسید امشب چی منتظرمه ساعت حدود یک شب بود تلفنو برداشتمو


به امیر زنگ زدم هرچی زنگ زدم گوشیشو برنداشت که اگه بر میداشت شاید اونشب بزرگترین حماقت زندگیمو نمیکردم , زد به سرم که برم یه چرخی با ماشین بزنم اول که هرچی گشتم سوئیچ ماشینو پیدا نکردم وقتیم پیدا شدو خواستم ماشینو بردارم دیدم یکی از همسایه ها طوری پارک کرده که در اوردن ماشین از پارک خیلی سخت شده با هر مصیبتی بود ماشینو برداشتمه انگار یه چیزی میخواست امشب من بیرون نرم ولی رفتمو کاش نمیرفتم چنتا رستورانو طرفای خیابون ولی عصر میشناختم که هنوز اون موقع باز بودن خب رفتم گرون ترین رستورانی که میشناختمو یه چیزی خوردم .

داشتم بر میگشتم که حس کردم تو یه کوچه داره یه اتفاقاتی میفته اون موقه شب فقط من تو اون خیابون بودم دنده عقب گرفتم یکم که دقت کردم متوجه شدم چنتا پسر دارن یه دخترو به زور سوار ماشین میکنن اون لحظه به هیچی بجز کمک کردن به اون دختر فک نمیکردم قفل فرمونو برداشتمو در حالی که دادو بیداد میکردم دویدم سمتشون وقتی منو دیدن ترسیدنو دختررو ول کردنو سوار ماشین شدن که فرار کنن من فقط تونستم شیشه عقبشونو بشکنمو شماره پلاکشونو بردارم .

رفتم کنار دختره تا ببینم حالش خوبه بنده خدا از ترس به خودش میلرزید و کنار دیوار نشسته بود کمکش کردم سوار ماشین بشه یکم که حالش بهتر شد پرسیدم خونتون کجاست دیروقته من خودم میرسونمت که زد زیر گریه گفت خونه نداره , انقد گریه میکرد که دلم براش سوخت تصمیم گرفتم بیشتر ازش سوال نکنم ازش پرسیدم گشنته روش نشد بگه آره ولی معلوم بود گشنشه رفتیم یه رستوران منم برایه این که راحت باشه با این که تازه شام خورده بودم دوباره یه چیزی سفارش دادمو باهم خوردیم از رستوران که بیرون اومدیم حالش بهتر شده بود بهش گفتم اسمت چیه گفت چه اجب پرسیدی من بیتام گفتم خوب بیتا خانوم نمیخوای بگی این وقت شب اینجا چیکار میکردی بلاخرم که باید امشب بری یه جا شروع کرد به گفتن داستان زندگیش که یه زندگی خوب داشته کنار پدر مادری که دوسش داشتن و از بده روزگار اونارو تو یه تصادف تو جاده چالوس از دست میده و سرپرستیشو میدن به داییش اوایل همه چیز خوب بوده که نامرد خونه و زمینایی که از پدر و مادرش مونده میفروشه و میخواسته بیتارو شوهرش بده اونم به کی به کسی که خودش زن وبچه داشته تازه دخترشم سن خود بیتا بوده  زن طرفم بیتارو میکشه یه کناری و میگه ترو خدا از زندگی من برو بیرون بیتام که همش 17 سال داشته میگه من اختیارم دست خودم نیست میبینی که منم ناراضیم چاره چیه ؟

اون خانومم هرچی پول داشته که مقدارشم زیاد نبوده میده به بیتا و میگه فرار کن تهران اونم میاد ترمینالو سوار اتبوس میشه ومیاد تهران بی هدف تو خیابونا میگشته که گیره اون نامردا میفته که اگه من نرسیده بودم معلوم نبود چه بلایی سرش میومد .

پیش خودم گفتم خدا خواسته که من امشب اینجا باشمه بهش کمک کنم بهش گفتم بیتا توهم جای خواهر من خودم کمکت میکنم .

اون موقها اوضاع مالیم خیلی خوب بود جوری که میتونستم چنتا خانوادرو اداره کنم یه خونه کوچیکم مال خودم اجاره کرده بودمو به صاحب خونه گفته بودم من دانشجوهستم , دانشجو بودم ولی خونمونم تهران بود این فقط یه بهانه بود تا خونرو بهم اجاره بده بیتارو اونشب بردم اونجا فردام رفتم بیرونو براش چیزایی که لازم داشت خریدم یکمم پول گزاشتم خونه که اگه چیزی خواست بخره خودمم رفتم دانشگاه شماره مبایلمم پیشش گزاشتم تا اگه کاری داشت زنگ بزنه از این داستان چند ماهی گزشته بود تو این مدت نزاشتم هیچکس پی به این موضوع ببره حتی خوانوادم حتی دختری که عاشقش بودم و حتی بهترین دوستم .

 بیتام دیگه بهم میگفت داداش منم همه چیزایی که میخاستو براش فراهم کردم تا در رفاه کامل باشه حتی 5 ملیون دادمو یه شناسنامه جدید براش دستو پا کردم با یه هویت جدید میخواستم درس بخونه و نمیخواستم به زندگی گزشتش برگرده .

چندوقت بعد یه کلاه بزرگ سرم رفتو یه بدهی درستو حسابی بالا اوردم هرچی داشتمو نداشتمو از دست دادم من موندمو بایه دختری که دل به امید کمک من بسته البته تو این مدت خانوادم کمکم میکردن ولی نه در اون حدی که از مخارج بیتا و کرایه خونه بر بیام .

چاره ای نداشتم مجبور بودم یه کاری پیدا کنم به ناچار تو آژانس مشغول کار شدم برام خیلی سخت بود ولی خوشحال بودم چون اینجوری میتونستم مراقب بیتا باشم ماه رمضان بود سحری که میخوردم میرفتم تو آژنس تقریبا تا ساعت 9 شب اونجا بودم درآمد چندان زیادیم نداشتم اون خونرم پس دادم چون از پس اجارش برنمیومدم با پول پیششم یه جا کوچیکتر گرفتم دیگه به درسو زندگیم نمیرسیدم طوری که اون ترم دانشگاه فقط 5 واحد پاس کردم .

دیگه نمیتونستم ادامه بدم اونشب خسته تر از همیشه یه گوشه اتاق نشسته بودم که مادرم اومد کنارمو گفت مرتضی چی شده چندوقتیه که تو یه حال و هوای دیگه ای , اونشب همه چیزو برای مادرم تعریف کردم مادرم گفت : برا خودت مردی شدیا بیتارو بیار پیش خودمون مگه خواهرت نیست پس منم مادرشم .

خیلی خوشحال شدم کاش زودتر به مادرم میگفتم یه راست رفتم پیش بیتا هرچی زنگ زدم درو باز نکرد درو باز کردمو رفتم توی خونه بیتا از پیش من رفته بودو فقط یه نامه گزاشته بود .


داداشی جونم ممنون برای این همه کمکی که به من کردی فک کنم دیگه وقت رفتنه منه , خیالت از بابت من راحت باشه درسته قشنگ ترین چیز دنیا برای من کنار تو بودنه ولی نمیتونستم ببینم چقد به خاطر من سختی میکشیدی بهت نمیگم کجا میرم چون نمیخام دنبالم بیای ولی مطمعن باش جام خوبه


 

فک کنم این برای اولین بار بود که گریه میکردم . یک ماه گزشتو روز به روز دلتنگیم بیشتر شد که تلفن زنگ خورد از بیمارستان بود گفتن یه دختریو اوردن که تصادف کرده یه موبایلم همراهش بوده که خاموش بوده وقتی روشنش کردن یه شماره توش بوده و اونم شماره شما بوده .

شک نکردم بیتاست بلیط هواپیما گرفتمو خودمو بهش رسوندم , 10 ساعتی که طول کشید خودمو بهش برسونم انگار 10 سال پیر شدم . خدارو شکر حالش خوب بود وقتی رسیدم خواب بود دلم نیومد بیدارش کنم دم دمای صبح بود چشاشو باز کرد گفت داداشی تویی ؟ بعد زد زیزه خنده , گفتم چی شده میخندی , گفت آخه داداشی یه نفر پیدا شده سره کار رفته تا اینجا داستانو خونده


بالا رفتیم ماست بود

پایین اومدیم دوغ بود

 قصه ما دروغ بود



 

نویسنده : مرتضی میثمیان : ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم