آنجا که سایه ها میخندند

اگر روزی تهدیدت کردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست! اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد

لیلاى دردسر ساز

استوار دوم روح ا... دارابی ، ساعت را نگاه می کند. ساعت ، پنج دقیقه بعد از نیمه شب را نشان می دهد. می خواهد چیزی بگوید ولی یکباره متوجه یک خودرو پیکان می شود. سکوت می کندو از شیشه عقب ، به داخل خودرو خیره می شود.در صندلی عقب خودرو، زن و مردی با وضع نامناسب ، نشسته اند. آنقدر غرق در خودشان هستند که متوجه خودرو گشت کلانتری باقرآبادورامین با چراغ گردانش نمی شوند. راننده هم مثل دو نفر مسافرش . او آن قدر حواسش از آینه به آن دو نفر است که خودرو گشت را حتی درکنارش ، نمی بیند. گروهبان رضا زینالی راننده خودرو به استوار می گوید:


- ببین
استوار، کلامش را قطع می کند:
- دیدم . آماده باش ، ایست بدم .
میکروفون بلندگو را به دست می گیرد.دکمه اش را فشار می دهد:
- خودرو پیکان شماره ....سمت راست توقف کنید.
انگار صدایش را نشنیدند. در همین موقع است که گروهبان ، تند می کند و ماهرانه جلویشان می پیچد. تازه راننده و سرنشینان دفعتا متوجه خودرو پلیس می شوند. خودشان را جمع و جورمی کنند اما دیر شده است ; چون استوار کنار درراننده ایستاده و گروهبان هم طرف دیگر. راننده و دو سر نشین خودرو را که پیاده می کنند، متوجه وضعیت نامناسب لباس زن می شوند که حتی کفش هم به پا ندارد. لباسش هم که لباس سبک خانه است ، با وضعی زننده و بدون حجاب . جوانی که کنار زن نشسته ، چشمکی به راننده می زند، دست در جیب پیراهنش می کند و یک چک پول مسافرتی از جیبش در می آورد. به طرف استوارمی گیرد که استوار با تحکم می پرسد:
- این چیه
- خوب پوله دیگه چک پول
بعد هم هول هولکی دست در جیب شلوارش می کند. یک بسته دو هزار تومانی هم روی چک پول می گذارد:
- هفتصد تومنه
استوار، مستقیم در چشم های جوان نگاه می کند و پول را می گیرد. گروهبان ، چشم هایش گرد می شود اصلا از استوار انتظار ندارد که پول بگیرد. سال هاست او را می شناسد. خیلی برایش احترام قائل است ; چون او هم مثل خودش ، اهل حق و حساب و این حرف ها نیست اما حالا...چرا؟اصلا این صحنه ، برایش غیر قابل باور است افکارش را صدای محکم استوار قطع می کند:
- بیا، سرکار زینالی . این پول ها را بگیر و صورت جلسه کن .
زینالی ، نیشش تا بناگوش باز می شود. نفس عمیقش را رها می کند:
- چشم سرکار.

ستوان زال بیگی ، رئیس کلانتری باقرآبادورامین ، نگاهی به افسر نگهبان کلانتری ، استواردارابی و گروهبان زینالی ، مامورین گشت می کند.این موقع شب ، به خانه اش زنگ زده گفته اند:
- به زن و دو مرد در یک خودرو مظنون شده ،خودرو را توقیف کرده و به کلانتری آورده اند.زن ، ادعا کرده که دو مرد، او را از شوهرش و دایی شوهرش ربوده اند ; درحالی که دست و پای آنان را بسته و با چاقو زده اند.
گزارش مامور گشت و افسر نگهبان رامی خواند. تمام که می شود، به ضمیمه دو گزارش که پول و چک پول است ، نگاهی می کند. درصورت جلسه گشت ، به پیشنهاد رشوه و پول هااشاره شده . با غرور، نگاهی به دو مامور گشت می کند. در نگاهش تحسین و تشکر، موج می زند.گزارش ها را روی میز می گذارد و دستور می دهد:_ _ _
- زن رو بیارین تو.
زن ، به اتاق او هدایت می شود. به سر تا پای زن ، نگاهی می کنند. یک دستمال روی سر زن انداخته اند. لباس زن ، لباس خانه است . با پای برهنه ، بدون کفش و جوراب .
- اسمت چیه ؟
- لیلا...
- چند سالته ؟
- 25 سال .
- روسری نداشتی ؟
- نه این دو نفر، با چند نفر دیگه به خونه ماحمله کردن . دست و پای شوهرم و داییش روبستن . بعد اون ها رو با چاقو زدن . من رو هم به زورسوار ماشین کردن که ببرن ...
استوار خبر دار می ایستد و پا می کوبد که :
- اما توی ماشین رفتار این خانوم با اون جوون به کسی که دزدیده شده نمی خورد
افسر، نگاهی به زن می کند و جواب استوار رامی دهد:
- وقتی از خونه ای که این زن می گه بازدیدکردیم ، همه چیز روشن می شه .

ساعت سه بعد از نیمه شب است که ستوان علیرضا گرامی از خانه بیرون می زند. دقایقی قبل ،سروان ابراهیم شجاع پور، رییس دایره مبارزه باقتل و جرائم جنایی آگاهی ورامین ، به او زنگ زده که آماده شود تا به اتفاق ، به یک صحنه احتمال قتل بروند. سر خیابان که می رسد، منتظرمی شود. زیاد طول نمی کشد که سروان می رسد وبه طرف محل ، حرکت می کنند...
از در خانه که وارد می شوند، وضع حیاط وخانه ، تو ذوق شان می زند. یک چهار دیواری مخروبه جلوی شان است که دو اتاق در انتهای آن ، سمبل کرده اند. در حیاط، سرهنگ سهراب شاهسوند، رییس آگاهی ورامین با قاضی غلام یاری ، بازپرس ویژه قتل و رییس شعبه اول بازپرسی دادسرای ورامین ، مشغول صحبت است . با دیدن آن دو، به طرف شان می آید. آنها،احترام می گزارند و به اتفاق وارد اتاق می شوند.ستوان بهمن باکیده ، افسر دیگر دایره ، مشغول نمونه برداری از صحنه و عکس برداری است .داخل اتاقک محقر که مساحتش حتی به هفت مترهم نمی رسد، دو جسد افتاده است . آن که مسن تراست ، یک پا ندارد. پای چوبی او، کنج دیوارنشانی بر معلولیت اوست . رنگ کبودش ، نشان از خفگی او به علت فشار بر عناصر حیاتی گردنش می دهد. جسددیگر، هیکل دار و تنومند است . او هم خفه شده ; با فرق این که ، در محل گیج گاه نشان یک ضربه مهلک وجود دارد. ستوان گرامی ، به زن ودومرد، نگاه می کند. هر سه ، رنگ پریده و بی حال هستند و این نشان می دهد که هر سه ، لااقل در صحنه قتل حضور داشته اند. بازپرس ، پس ازدادن دستورهای لازم پلیسی ، اعلام می کنداجساد به پزشکی قانونی منتقل شوند.

آغاز بازجوئی
به آگاهی که می رسند، سرهنگ شاهسونددستور می دهد اکیپی تحت سرپرستی ستوان گرامی و همکاری ستوان باکیده تحت نظر مستقیم سروان شجاع پور رییس دایره قتل و جرائم ویژه جنایی ، دست به تحقیقات همه جانبه ای زده ونسبت به روشن شدن علت قتل و رسیدگی قاتلین اقدام کنند.
زن ، و دو نفر دیگر، به آگاهی منتقل شده اند که ستوان گرامی بدون فوت وقت ، بازجویی از آنان را آغاز می کند. زن ، اصلا نشان نمی دهد که از قتل شوهرش ، ناراحت باشد. با این همه ، ستوان ترجیح می دهد که از یکی از دو مرد بازجویی کند. اولین کسی که بازجویی می شود، راننده است . فیروز 24 ساله گچکار ساختمان . زنجانی است و دیپلم متوسطه دارد. او پس از معرفی خوددر جواب این سئوال که هر چه از قتل دو نفرمقتول و هویت آنها اطلاع دارد بگوید، جواب می دهد:
- ساعت حدود 11تا11/5 بود که خیرمحمد.ن به خانه ام آمد و گفت بیا به اتفاق تاچوب بری برویم و برگردیم . به آنجا رفتیم . یکی دیگر از دوستان مشترک مان به نام غلام آنجا بود.یک نفر دیگر هم بود. چهار نفری به شهرک بهاررفتیم . من ، در خودرو ماندم . بعد از حدود20دقیقه ، خیرمحمدبااین زن آمد و سوار شد وگفت که حرکت کنم . از او پرسیدم :
- این زن کیست ؟
گفت : فامیل مان است . او را دزدیده بودند.
سوار شدند ولی در بین را ه رفتاری زننده داشتند و مدام یکدیگر را در آغوش می گرفتند.همین باعث شد که خودرو گشت به ما ظنین شد وما را گرفتند.
ستوان ، از خیرمحمد، مرد دیگر می پرسد:
- این زن کیست ؟
جواب می دهد: خواهر من است .
اما لیلا می گوید: این ها، مرا دزدیده اند.
این ضد و نقیض ها، برای افسر مشخص می کندکه هیچکدام راست نمی گویند. با هماهنگی بازپرس ، سه نفر را با قرار بازداشت موقت نگه می دارند.
شاخه اطلاعات اکیپ ، با سرعت به جمع آوری اطلاعات در مورد ستار و عبدا... دو نفر که به قتل رسیده اند، می پردازد. عبدا...، دایی ستار است ،ولی مشخص می شود ستار در اصفهان زن و چهارفرزند دارد. لیلا همسر او نیست و شایع است که زن ، از خانه فرار کرده و با او و عبدا... زندگی کرده است . ستار و عبدا... غیر از استفاده جنسی ازاو، او را به دیگران ، علی الخصوص افاغنه نیز درازای پول عرضه می کردند.
این بار لیلا در بازجویی می گوید:
- من ، همسر مردی افغانی به هویت وکیل کریمی هستم . او 26سال دارد. ما در اصفهان زندگی می کردیم که ستار، مرا اغفال کرد و درحقیقت مرا ربود و به به من هتک حرمت کرد. سپس مرا به ورامین آورد و غیر از این که خودش ودایی اش عبدا... به من هتک حرمت می کردند، مرا دراختیار مردان هوسران دیگر به خصوص افاغنه قرار می دادند.
بار دیگر خیر محمد مورد باز جویی قرارمی گیرد. او در بازجویی می گوید:
- در عمروآباد کار می کردم . عبدا... هم ، نزدمن کار می کرد. مدتی که کار کرد، پولش را گرفت و به اصفهان رفت . سیصدو سی هزار تومان پول داشت . او با ستار به اصفهان رفتند. یک روز به من گفت که : لیلا شوهر دارد و با او اختلاف دارد. من او را اغفال کرده ، دزدیدم و آوردم و به عبدا...فروختم . غلام ، یکی دیگر از دوستانم به خانه آنهارفت و آمد داشت . یک شب که مهدی دوست دیگرمان با غلام رفتند از ستار پولی را که طلب داشتند بگیرند، غلام گفت که زن از او خواسته نجاتش بدهند. از طرف دیگر وکیل ، شوهر لیلا هم از اصفهان به ورامین آمد و ستار را پیدا کرد.نمی دانم چطور شد که به من گفت یک میلیون تومان می دهم ، ستار و عبدا... را بکش .
نقشه قتل
من هم ، غلام ، فیروز، مهدی ، هادی و عباس راخبر کردم . ما با هم نقشه کشیدیم . قرار شد من به همراه فیروز برویم لیلا را برداریم و ببریم ، غلام وبقیه ، خودشان می دانند با عبدا... و ستار !
برای همین ، فیروز با ماشین بیرون ماند. غلام ازدر خانه بالا رفت و در را باز کرد. ما، داخل شدیم .من لیلا را برداشتم و از خانه خارج شدیم . غلام وبقیه به سر ستار و عبدا... ریختند. من دیگر خبری ندارم .
بار دیگر لیلا مورد بازجویی قرار می گیرد. افسرپرونده که پی می برد با توجه به رفتار اولیه لیلا وخیرمحمد، حتما بین آنها رابطه قبلی هم بوده ، ازلیلا در مورد آشنایی اش با خیرمحمد سوال می کند. لیلا در بازجویی می گوید:
- او به خانه ستار می آمد. چند بار می خواست پولی بدهد تا با من رابطه برقرار کند که قبول کردم . یک روز هم مرا دزدید و به محلی دیگر بردو نزد یک پیرزن گذاشت . در آنجا چندین بار مراشکنجه و به زور به من هتک حرمت کرد. از آنجا فرارکردم و به نزد ستار و عبدا... بازگشتم .
عملیات وسیع دستگیری دیگر کسانی که در قتل دست داشتند، آغاز می شود. اکیپ اطلاعاتی ،آدرس های جدیدی از افرادی که آن شب درمحل قتل حضور داشتند به دست می آورند واکیپ تعقیب و عملیات ، ماموریت می یابند تا بدون فوت وقت ، بقیه افراد را دستگیر کنند.
آدرس از غلام ، در تهرانپارس به دست می آید. ستوان گرامی به اتفاق ستوان باکیده وستوان پیرزادی با هماهنگی قضایی و انتظامی درتهرانپارس غلام را نمی یابند ولی آدرسی از او درحوالی میدان امام خمینی به دست آورده و شبانه او را دستگیر و به ورامین انتقال می دهند. مهدی در مجتمع ساختمان سازی ورامین ، عباس ، کمال ،حامد در یک تیم به یزد رفته ولی در آنجا فقطآدرس جدید وکیل به دست می آید و بالاخره وکیل به عنوان عاملقتل ، در اصفهان دستگیر و به ورامین منتقل می گردد. خانواده ستار نیز دراصفهان شناسایی می گردند که به عنوان شاکیان خصوصی به بازپرس پرونده مراجعه می کنند. وبالاخره اصل ماجرا:
لیلا با همسرش وکیل که افغانی الاصل است ،دراصفهان زندگی می کرده اند. ستار با وکیل رفت و آمد داشته . به خانه آنان می روند. زن و شوهر که با هم ، تفاهم اخلاقی نداشته اند، دعوا می کنند.ستار از این وضعیت استفاده کرده ، زن را اغفال وبالاخره او را دزدیده به ورامین می آورد. ضمن این که خود و دایی عبدا... از او سوءاستفاده جنسی می کرده اند، زن را به زور به روسپی گری وادار می کنند. غلام و خیرمحمد هم که با عبدا...رفت و آمد داشته اند، از جریان زن مطلع شده ، اورا از ستار دزدیده ، در محل دیگری نگهداشته وبارها به عنف به زن هتک حرمت می کنند. زن که درمانده شده ، فرار کرده ، نزد ستار برمی گردد. غلام وخیرمحمد تصمیم می گیرند با کمک چند نفر دیگرمجددا زن را بربایند. و برای این که دیگران حاضر به همکاری با آنها شوند، به مهدی ، غلام ،عباس ، فیروز، کمال و حامد می گویند که دو نفریک زن را از اصفهان دزدیده ، او را وادار به روسپی گری نموده اند. شب حادثه فیروز، خیرمحمد و غلام با اتومبیل فیروز، و مهدی ، عباس ،حامد و هادی ، با یک اتومبیل آژانس به نزدیک منزل ستار می روند. آنان ، نقشه قتل ستار و عبدا...را کشیده بودند. غلام از روی دیوار بالا می رود.داخل حیاط شده ، در را باز می کند و دیگران وارد می شوند. فقط فیروز سرکوچه با اتومبیل می ماند. همه به یکباره داخل اتاق ریخته ،لیلا را از اتاق بیرون می کنند. خیر محمد، حامدو کمال به سراغ عبدا... که یک پا دارد، می روند ودست و پای او را می بندند. بعد خیرمحمد حوله را در دهان عبدا... می کند. حامد دست ها و کمال پای او را نگه می دارند. به زمینش زده ، به غیر ازآن ، یک پارچه سیاه دور گردنش بسته و می کشندتا خفه می شود. عباس ، غلام و مهدی به سراغ ستارکه قوی تر بود می روند. ابتدا غلام با ته چاقویی که به دست دارد به گیجگاه ستار می کوبد و او را گیج می کنند. سپس آنها نیز مثل عبدا... او را بسته و خفه می کنند. غلام و بقیه می روند. خیرمحمد لیلا را برمی دارد به ماشین فیروز می آورد و می خواهند اورا در جایی امن نگه دارند که هر سه دستگیرمی شوند. بررسی ها مشخص می نماید که وکیل ،همسر لیلا در این قتل دست نداشته و مورد پول هم دروغی است که خیرمحمد گفته است . وکیل ،آزاد و غلام و خیر محمد به اتهام قتل ستار وعبدا... و لیلا و بقیه نیز به اتهام مباشرت در قتل تاروز محاکمه طبق دستور قاضی پس از بازسازی صحنه قتل به زندان منتقل می شوند.


چرا جرم ؟

سرگرد حمید چمنی معاون اجتماعی و ارشادفرماندهی انتظامی استان تهران ، در مورد این پرونده می گوید:
اولین چیزی که در این پرونده چشمگیر است ،شرافت و وجدان بیدار دو درجه دار گشت کلانتری باقر آباد ورامین است که با رد رشوه ،باعث کشف یک قتل و دستگیری قاتلان گردیدندکه واقعا باید از آنان تقدیر به عمل آید.
مورد بعدی ، رفت و آمد ناباب درخانواده هاست . این افراد کثیف و رذل ، ازاختلافات بین زن و شوهر استفاده کرده و ضربات و لطمات جبران ناپذیری بر بنیان خانواده واردمی کنند. یکی از مقتولان ستار، با نفوذ و رخنه درخانواده دوستش ، دست به کثیف ترین و غیرانسانی ترین کارها زده و زندگانی پر از درد ورنجی را برای لیلا به وجود می آورد. این ،هشداری است برای مردان خانواده دار که ازرفت و آمد افراد ناباب ودوست نما به کانون خانواده شان جلوگیری کنند. و هشداری است برای زنان شوهردار. هر زندگی فراز و نشیب دارد، اختلاف سلیقه دارد وحتی در سخت ترین شرایط، گول خوردن افرادی که به ظاهر دوست هستند، از عقل سلیم به دور است . سرنوشت لیلا،درس عبرتی باید باشد برای زنانی که با وعده های دلفریب جوانان خوش ظاهر و بد باطن و شایدهم دیوسیرت ، از خانه و کاشانه به امید آنان دل می کنند و غافلند از این که خود را در ورطه هلاکت و نیستی می اندازند.
و خانواده ها... خانواده محل امن و پناهگاه جوانان است . چرا آنها را از این محل امن به بهانه این که شوهر داده ایم یا برایش زن گرفته ایم ،محروم می کنیم ؟ چرا در هنگام خواستگاری ،چشم و گوش را باز نمی کنیم تا ثمره عمرمان را به دست هر کس نسپاریم ؟ ازدواج سالم و درست ،سنت رسول ا... است . چرا این سنت ، درست انجام نشود تا زندگی فرزندان و جوانان ما باموفقیت در زندگی مشترک همراه باشد; مثل بسیاری دیگر از زندگی ها که با چشم باز طرفین وانتخاب افراد صالح ، شروع شده و می شود.
تحقیق صحیح ، یکی از موارد شناخت است . درتمام موارد، باید تحقیق شود. پای آینده فرزند درمیان است ، پس چرا دقت نکنیم چرا موشکافی نکنیم دخترتان ، پسرتان ، با چه کسی ازدواج می کند؟ خوشبختانه غالب پدران و مادران امروزه با تحقیقات درست ، پایه ریز زندگی بسیارخوب آینده فرزندان شان هستند و در صد کمی نسبت به این امر بی توجهند. به هر حال باید چشم و گوش را باز کرد. در انتخاب شریک زندگی ،درانتخاب دوست و در انتخاب داماد و عروس واین که آنان یعنی زوج و زوجه با یکدیگر تفاهم اخلاقی داشته باشند، تفاهم فکری داشته باشند واز نظر خانوادگی نیز هم کفو یکدیگر باشند وامیدوارم دیگر از این نوع حوادث تکرار نشود.

نویسنده : مرتضی میثمیان : ٢:٢٠ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ خرداد ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم