نمیتونم عکسشو به دیوار بزنم

.

وقتی خاطره های آدم زیاد میشه دیوار

 اتاق  پر میشه از عکس

اما همیشه دل آدم واسه اونی تنگ میشه

 که نمیتونه عکسشو به دیوار بزنه

.

/ 14 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مونا

کاش میشد از نگاه ها مخفی نبود[گل]

اپم

طناز ناز نازی

واقعا همینه دل ادم برای کسی تنگ میشه که نمیتونی عکسشو بزنی ولی تصویرش جلوی چشمته و از هر عکسی واضح ترو شفاف تر

hedayat

سلام............... خوبی؟ اومدم دعوتت کنم که قدوم مبارکتونو به کلبه حقیر ما بگذارید[گل] در ضمن به قریحه ادبیتونم نیاز مبرم داریم!!! پس دیر نکنیاااا[گل]

سونیا

سلام شما با وجود دوست های جدیدی که میان وبتون دیگه ما رو تحویل نمی گیری اقا مرتضی

ستاره بی نشان

از نظر من همه ی خاطره های کهنه به در و دیوار قاب میشن... اما اون خاطره ای که شما مد نظرتونه تو دلتون قاب شده ...نیازی نیست کسی ببینتش...البته اگرم دوست دارین کسی ببینه یه کم شهامت داشته باشین...هر وقتم دلتون تنگ شد با خیال راحت به خاطراتش سرک بکشین... نوشته ها تون به راستی زیبان[گل][گل]

سونیا

سلام این روز ها یه چیزهایی پیش اومده که حال و حوصله ی هیچ کیو ندارم واقعا همه پسرها نامرد تشریف دارن ضد حال پشت ضد حال هیچ کی لایق این همه محبت نیست اگه همین یکم امیدم ته دلم باقی نمونده بود زنده نبودم اخرین پست وبم هم خیلی غمگینه همین جوری... دلم میخواست منم شمال بودم و همیشه اومدن بارون رو تماشا میکردم و اشک میریختم زیر بارون و کسی نمیفهمید!!!

سونیا

شاید... اما من اینقدم خرج نکردم ولی همینم که کردم واسه ی یه آدمی مثل اون خیلی زیاد بود این مسائل که پیش میاد ناخودآگاه آدم به همه بد بین میشه منظور من شما نبودی که !!!