من خونتون نمیاما

اون هم با تعجب گفت: واااااااا حالا کی گفت بیایی خونمون؟ به نظر من بریم رستوران ... نرسیده به میدون تجریش که هم کلاس داره هم غذاهاش خارجیه!

با تعجب پرسیدم:  تو رستوران ریاضی بخونیم؟ اونم گفت: چرا که نه؟تازه خیلی هم رومانتیکه!

حالا مشکل شد دو تا چون من تا اون موقع غیر از ساندویچی سر کوچمون و اونم سوسیس کوکتل غذا بیرون نخورده بودم"غذای خارجی دیگه چه صیغیه؟!اما خوب غفلت هم موجب پشیمونی میشد لذا تو همون تایم دستشویی زمان قرار رو تعیین کردیم.

 

 شب قبل کلی جزوه ها رو دوره کردم تا نکنه ضایع بشم.هر چند که من بهش گفته بودم که بیشتر از نمره 10 بلد نیستم.اما بازم کار از محکم کاری عیب نمیکرد.

روز ملاقات تا میتونستم به خودم رسیدم از کت وشلوار گرفته تا کروات و  واکس کفش!!!

فقط میترسیدم که اداب رستورانهای بالای شهر رو بلد نباشم وطبق معمول سوتی بدم.

تا رسیدم دیدم در فضای تاریک رستوران گوشه ای دنج نشسته! محیط به همه جا شباهت داشت به جز جایی برای درس خوندن!

سر تون رو درد نیارم از همه چیز و همه کس صحبت کردیم غیر از ریاضی و دو اتحاد اول.

از طنین صدای داریوش وابی گرفته تا کنسرت آخر گروه کامکاره.از آخرین مدل موی! لیلا فروهر تا آهنگهای مرحوم جلال همتی!

بالاخره گارسون منوی غذا رو اورد.طبق معمول این دوران اون اصرار میکرد اول تو. منم اصرار میکردم نخیر اول شما!تا اینکه بعد از چند بار تعارف من تسلیم شدم و منوغذا رو گرفتم.اما تو این لیست اسم یک غذا هم وجود نداشت که من حتی قبلا اسمش رو شنیده باشم.منم برای اینکه نشون بدم با کلاسم واین غذاها رو قبلا بارها خوردم شانسکی دستم رو یکی از اسم غذاها گذاشتم. اسم غذا "استرانیا " بود.دختره هم بدون انکه به منو غذانگاه کنه گفت : من ارجیستون میخورم!

بحث ادامه داشت و ما به جای ریاضی خوندن هر هرو کر کر میگفتیم و میخندیدیم که یک مرتبه گارسون بالای سرمون حاضر شد و دوتا ظرف غذا رو طرفم گرفت تا من غذای خودم رو بردارم.

 تو رو خدا شانس رو میبینید؟آخه من غذای خودم رو از کجا میشناختم!!!به خاطر همین اول به دختره تعارف کردم و اونم به من تعارف .... بالاخره دل رو به دریا زدم و یکی از غذاها رو شانسی برداشتم

دیدم دختره در حالی که اشک تو چشماش حلقه زده بود  به من گفت: وای چقدرشاعرانه و رومانتیک ! شما چرا مال خودتون رو نمیخورید؟

میبینید تو رو خدا بازم سوتی دادم.اما نباید کم میاوردم.به خاطر همین خودم رو زدم به کوچه علی چپ و گفتم "اینطوری بهتره شما مال من رو بخورید!منم مال شما رو میخورم ! تا ببینیم مال همدیگه چه مزه ای داره!!!(بی ادبها فکرهای بدبد نکنید منظورم غذا بود.)

الان 1 سال از اون قضیه گذشته و من آخرش نفهمیدم که دختره بالاخره فهمید من غذا رو نشناختم یا نه؟

 

نتیجه اخلاقی(1):زنده باد دختر همسایه تو قهوه خونه اونم با دیزی!

 

نتیجه اخلاقی(2):یکبار جستی ملخک دوبار جستی ملخک اخر نجستی ملخک

/ 11 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
nimche

نری یه موقعی [نیشخند]

مجید

سلام داش مرتضی . آقا خیلی سالار می نویسی [لبخند]. من که این قسمتشو از همه بیشتر دوس داشتم : شما مال من رو بخورید!منم مال شما رو میخورم [خنده] ... چه خاطراتی داشتی شما [مغرور]

مریم

سلام آقا مرتضی پست قشنگی بود! ممنون که بهم سر زدی! لحظه هایت سرشار از بهانه های قشنگ زندگی

پیشی

تا حالا کجا بودی این لینک ماله وب خاطراتمه برو بخون نظرتو بگو[بغل][ماچ]

رها تنها

وای چقددلم برانوشته هات تنگ شده بود منکه میدونم تو کلاست بیشتر از این حرفاست تو کجا غذای خارجی کجا عزیز دلم 000

شکمبه و گامبالوو

یعنی عجب قلمی داری هاااااااااا عالی می نویسی ضمن اینکه خیلی باحال بود این ماجرااااااااااااااااااااااااااا وقت کردی یه سر به رستوران باکس توی دیباجی شمالی بزن هم غذاهاش عالیه هم اینکه یه کم با غذاها آشنا می شی هرچند جنابعالی استادی و داری شکسته بندی می کنی [چشمک]

شاپرک

میگم انصافا خیلی باحال و خنده دار مینویسیا سرکلاس مدار الکترونیک نشستم دارم میخونم روده بر شدم از خنده همه درس گوش میدن من وبگردی میکنم[قهقهه]

تیم بنرساز

وای دلدرد گرفتم از بس خندیدم [خنده] واقعا که دست به قلم خوبی داری [گل]