دکتری من به مدیر مالی اون در

از شما چه پنهون کتابهای پشت ماشینم اصول آشپزی بود که چون ورق ورق شده بود مادرم داده بود تا اونها رو بدم صحافی کنند واز خوش شانسی عنوانش مشخص نبود فقط خیلی قطور بود طوری که هر کی میدید با خودش فکر میکرد واقعا کتابهای درسیه.

گفتم: بعله دارم تخصص میگیرم

گفت:دیگه نمیتونم حدس بزنم! چه رشته ای؟

منکه دیگه اینجاش رو نخونده بودم با دستپاچگی مجدد گفتم:شکسته بندی!!!

اون همینطور که به سیگارش پک میزد گفت:نازی(منظورش خودش نبود ,من بودمخجالت)چه پسره با مزه ای حتما منظورت ارتوپدیه!

خدا پدرش رو بیامرزه که گند کاری من رو ماله کشی کرد. گفتم:آره همون که تو میگی!!

با لبخند شیطنت آمیزی گفت:خیلی پزشکی  رو دوست  داشتم اما حیف که ریاضی ام خوب نبود . حتما تو در ریاضی باید استاد باشی؟

خدایا عجب گیری افتادم مثل اینکه این ریاضی دست از سر من بر نمیداره

با ترس و لرز گفتم:نه من از ریاضی فقط دو اتحاد اول رو بلدم ,یخورده هم از معادله دو مجهولی سر در میارم!!!

اون همینطور که به وسط سیگارش رسیده بود گفت:نازی(منظورش خودش نبود ,من بودم)چه پسره با مزه ای حتما منظورت انتگرال و دیفرانسیله!!!

دیگه اینجا جوابش رو ندادم

 

بقیه صحبتهامون خصوصی بود و جسارتا به شما دوستان هیچ ربطی ندارهنیشخند.اما همین قدر بدونید که وقتی به آخر سیگارش رسید گفت: من پیاده میشم آقای دکتر!!

خیلی ناراحت شدم چون به اندازه یک سیگار کشیدن فقط با هم بودیم.در حالیکه شرم وحیا اجازه نمیداد با ترس و لرز گفتم :برای فرستادن والده برای خواستگاری میتونم یک شماره تلفن از شما داشته باشم؟

اونم گفت:چرا که نه آقای دکتر! من مدیر بخش مالی هتل ... هستم اینم شماره ام883000 هر موقع که خواستی زنگ بزن منشی ام ارتباط میده!

قربونت برم خدا دیگه بختم باز شد. دیگه خوشبخت شدم. با یک دختر با کلاس آشنا شدم.اما حیف که کار بدی کردم و از همون اول بهش دروغ گفتم. من از دکتری حتی زدن یک چسب زخم هم بلد نیستم چون معمولا کج وکوله میزنم دیگه چه بشه شکسته بندی یا اون چیزی که اون میگفت ارتو...

فردا صبح در حالیکه دستم میلرزید شماره اش رو جلوم گرفتم. مرگ یکبار شیون هم یکبار. زنگ میزنم و بهش میگم که خاطر خواهش شدم اما دکتر نیستم. از دیفرانسیل و انتگرال هم سر در نمیارم و فقط دو اتحاد اول رو بلدم

چند بار جملات بالا رو تکرار کردم. شماره تلفن رو با ترس ولرز گرفتم. پرسیدم هتل...؟خانمی گفت:بفرمایید.گفتم:با خانوم نازی... کار دارم.

گفت:منظورت اعظم خانومه؟اون الان نمیتونه صحبت کنه. چون رفته رو تختی چرکها رو بریزه تو ماشین لباسشویی

گفتم:اونجا کدام قسمته؟

گفت:رخت شویی هتله...

گفتم: فکر کنم اشتباه شده من با خانوم نازی... مدیر مالی  هتل کار دارم

صدا با خنده گفت:پس اگه اینطوره اشتباه گرفتی چو ن ما اینجا یک اعظم خانوم داریم که بهش میگن نازی در ضمن مدیر مالی هتل اقای... اعظم اینجا تو قسمت رختشویی کارگر.....

گوشی رو گذاشتم .دکتری من به مدیر مالی اون در!!!

این خاطره به ما میاموزد که هیچ وقت دروغ نگوئیم!!!

 

.

/ 4 نظر / 22 بازدید
سونيا

بيمزه بود ولي چون از شماس قبوله! اخه مطلباتون هميشه قشنگ و جذابه ولي اين يكي نبود

ت

نه.میآموزد که عاشق دختر نبوده و عاشق شغلش بوده.

ندا

عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلی بود عزیزم![ماچ][قلب]