. . . .ژانت. . . . .

.

همانطور که گفتم اسمش ژانت بود و در درمانگاه روبرو اداره ما تو بخش تزریقات کار میکرد.و تنها دیدار یکطرفه من اون موقعی بود که یواشکی از پشت پنجره دیدمیزدمش.

 مدتها بود که میخواستم به خواستگاریش برم اما اون چون ارمنی بود محال بود که ننه سنتی من قبول کنه. بالاخره بعد از کلی چونه زدن مادرم حاضر شد که به شرط مسلمون شدن ژانت به خواستگاریش بیاد البته اون یک شرط دیگه هم داشت و اون این بود که هیچ وقت تو خونه اونها چیزی نخوره و از طرف دیگه تو ظرف خونمون بهشون غذا نده ! و....

بالاخره دل رو به دریا زدم رفتم دکتر و خواهش کردم برام یک آمپولی بنویسه که از عقب تزریق بشه. این بهترین فرصت بود چون تو اون وضعیت که چشم به چشم نبودیم میتونستم باهاش سر صحبت رو باز کنم و حرف دلم رو بهش بزنم! نیشخند

سرنگ و آمپول تو دستهام میلرزید.نمیدونم ترس از سوزن بود یا دلهره از شنیدن کلمه (نه!) قبض تزریقات هم به دستم اضافه شده بود. قبل از من یک پیرزن آمپول زده بود اون شاد وشنگول بیرون امد این نشون میداد ژانت من چقدر لطیفه!

رفتم داخل. آمپول رو بهش دادم.اون فقط لبخند میزد.( به خاطر اینکه دفعات قبل جاذبه جنسی ام رو به رخ خیلیها کشیده بودم و تعدادی از دوستان اعتقاد داشتن که این کار خیلی تکراری شده این بار طبق قولی که به اونها داده بودم جاذبه جنسی ام رو به رخش نکشوندم!!!)

قدرت نگاه کردن تو چشماش رو نداشتم.پشتم رو بهش کردم و همینطور که میخواستم محل آمپول زدن رو رو کنم دل دل میکردم که چطور سر صحبت رو باز کنم که یک مرتبه صدای نخراشیده مردونه ای گفت :(داداش زود باش شلوارت رو بکش پایین)

جا خوردم سریع دو دستی چسبیدم به شلوارم و برگشتم.اما غیر از من و ژانت کسی تو اتاق نبود.شاید  ترس و خجالت باعث این توهم شده بود. دوباره پشتم رو بهش کردم و تو بهت این صدا بودم و مجدادا مشغول شل کردن بند شلوار بودم که دوباره همون صدا امد که (زود باش داداش چقدر معطل میکنی) با خودم گفتم نکنه بازم برنامه بی مزه دوربین مخفیه !!! آخه غیر از من و ژانت کسی تو اتاق نبود. همینطور هاج و واج گیج میخوردم که باز هم همون صدا تکرار کرد (اگه تصمیمت رو نگرفتی برو تا نفر بعد بیاد) این بار زود برگشتم و در کمال تعجب صاحب صدا رو دیدم چون صاحب اون صدای نخراشیده کسی نبود غیر از خود ژانت !!!

دیگه دیر شده بود پشتم رو بهش کردم و اون هم با دستهای زمختش بعد از زدن الکل سوزن رو فرو کرد. طوری که هنوز هم دردش رو حس میکنم!!

 

بعدها بچه های اداره گفتن که تا چند وقت پیش اسمش البرت بوده و با کت وشلوار میامده درمانگاه اما نمیدونن که چطور شده که بعد از یک مدت  با مانتو روسری میره درمانگاه حالا کسی نمیدونه که البرت همانطور که اسم ولباسش رو عوض کرده جنسیتش هم عوض کرده یا نه!!!

 

حالا جای شکرش باقیه که صداش هنوز مردونه مونده بود و گرنه اگه اون قبول میکرد وشب اول ازدواجمون من ....!!!!

 

نتیجه اخلاقی:هیچ وقت به ظاهر مردم اعتماد نکنید!!!

.

/ 8 نظر / 80 بازدید
جنون

سلا م عزیزم ممنون که به وب من هم سری زدی بابت نظرت هم سپاس گذارم اگه میشه دوست دارم باهم تبادل لینک داشته باشیم بازهم به من سربزن.اگه دوست داری وب منوبزارتووب دوستان. دوستدارت جنون(بوس)

شاپرک

خدا خفت نکنه مردم از خنده خوبه سکته نزدی[خنده]

هم نفس

وای خدا از دست تو............................. کاش سرش کلاه میرفت اونوقت داستان عوض میشد و ما یه دل سیر میخندیدیم............[خنده] خوشحالم روحیه ات بهتر شده [لبخند]

محمد

خدا خفت نکنه دادا دلم بدجور برای داستان هات تنگ شده بود [قهقهه]

رها

سلام میترسم مثل دفعه های قبل کلی برات تایپ بزنم و آخرش سنت نشه واسه همین هیچی نمی گم جز ... . خیلی دیوونه ای [گل]

مهلا

خداییش خیلی باحالی دیونتم به خدا[تایید]

تارا

سلام دوست عزیز لطفا مرا با این آدرس لینک کنید ممنون