. . .داستان زندگی من. . .

بزارید از اولش بگم براتون.اسم من مرتضی.24ساله.دانشجوی رشته ی برق تو یکی از دانشگاهای ایران.از اونجایی که دانشگاه با دبیرستان خیلی فرق میکنه و با آدمهای متفاوتی برخورد میکنی وممکنه که مسیر زندگیت رو عوض کنه منم مسیر زندگیم عوض شد.

من تقریبا از یک خانواده ی متوسط رو به بالا بودم  یه پسر معمولی و البته کمی احساساتی و از اون پسرهایی نیستم که زبان بازندو فقط حرف میزنند تا عمل. از نظر ظاهری هم قیافم اونطوری که دوستان میگن خوبه.

داستان برمیگرده به سال اول دانشگاه. من با سینا دوست صمیمی بودم و تواین دو سال خیلی بهم نزدیک و مثل دوتا داداش بودیم. همیشه باهم و البته اینم بگم که من و سینا زمین تا آسمون باهم فرق داشتیم.

سینا یه پسره فوق العاده خوشتیپ و خفن و ازاون پولدارایی که پول باباش از پارو یالا میرفت.سینا هرماه با یه ماشین مدل جدید میومد دانشگاه و بایک تیپ خفن.من که پسر بودم کف میکردم چه برسه دخترای دانشگاه.سینا علاوه براین ویژه گی ها زبان بازم بودو به قول خودش تو مخ زدن استاد بودو این ویژه گی کاملش کرده بود. روزی نبود که سینا با دخترای جور باجور نگرده و باهاشون رابطه نداشته باشه . سینا اصلا احساساتی و باوجدان نبود.بعد از اینکه کارش با دخترایی که باهشون میگشت تموم میشد میرفت سراغ دیگری.نمیدونم دخترای دیگه بااینکه میدونستند سینا چه آدم گرگ صفتیه ولی با این حال خیلی زود باهاش دوست میشدند و جالبم این بود که به پیشنهاد سینا زود جواب میدادند.من خیلی با سینا حرف زده بودم که این کارا آخرعاقبت نداره و راهی جزء تباهی نیست.ولی کو گوش شنوا.حتما میگید برو بابا.تو هم اگه جای اون بودی همین کارارو میکردی خودت مگه پسرنیستی و احساس پسرونه نداری. حرفتون درست ولی یک جو غیرت و مردونگی تو من بود که هرچی گشتم اونو تو سینا ندیدم.

بین این همه دخترای دانشگاه یکی بود که سینا خیلی تو کفِش بود و میخواست که هرجوری که شده باهاش دوست شه. خیلی درموردش هم بامن صحبت کرده بود و منم اون دختر رو میشناختم. اسمش باران بود . خیلی زیبا و متین و از اون خانواده های اصیل وپولدار که من خیلی قبولش داشتم. توی زندگیم دختری به زیبایی و متانت و خانومی اون ندیده بودم. با اینکه پولدار و زیبا بود ولی اصلا خودش رو نمیگرفت خیلی ساده و بادیگران صمیمی و راحت برخورد میکرد. تو این مدت همیشه اونو زیر نظر داشتم و حتی یک حرکت مشکوکم از اون ندیده بودم. حالا این سینا طمع به دست اوردن اونو داشت. خیلی باسینا صحبت کردم که این دختر بابقیه خیلی فرق میکنه و از خیرش بگذر ولی سینا تو کتش نرفت که نرفت و همش میگفت نمیدونی چقدر تلاش کردم که بدستش بیارم و هر شب واسه داشتنش نقشه میکشم. الانم اگه میبینی که اینجوریم بخاطر اونه. اگه با من دوست میشد قسم میخوردم که باهیچ کسی دوست نمیشدم و فقط با اون بودم. تازه حتی دوست دارم با اون ازدواج کنم ولی از وقتی اون رفتارو باهام کرد میخوام بااین کارام بهش بفهمونم من همونیم که اگه اراده کنم کل دخترای دانشگاه باهام دوست میشن. الانم تا باهاش دوست نشم آروم نمیگیرم. مرتضی اگه باران باهام دوست شه قول میدم این عادتمو ترک کنم. بخداعوض میشم و خودم رو اصلاح میکنم. اون نمیدونه که همه ی این کارام بخاطر اونه .

با شنیدن حرف های سینا نمیدونستم چیکار منم. از یه طرف به باران علاقه مند بودم و از یه طرف دوست من سینا بود. وقتی میدیدم که سینا اینقدر دوستش داره و حاظره بخاطرش عوض شه و از این کثافتی که برا خودش ساخته خلاص شه یه جورایی بین دوراهی مونده بودم. نمیدونستم چه تصمیمی باید میگرفتم ولی این سینایی که من دیده بودم یه برقی توچشماش دیده بودم که انگار قصد انتقام گرفتن ازباران رو داره. بخاطر اون بوده که اون به این حال و روز افتاده بود. منم تصمیم گرفتم که بیخیال این قضیه بشم و هرچی شد تصمیم باران ، و اگه خواست باهاش باشه که مطمعنم این کار شدنی نیست بهش میگم که سینا چه جور آدمیه و قصدش چیه.

شاید الان میگید تو که اینقدر دوستش داشتی چرا نرفتی بهش پیشنهاد بدی؟ خوب اول اینکه از یه طرف سینا دیوانه وار بهش نظر داشت و میترسیدم که با واکنش اون مواجه بشم اخه هرکسی که به طرف باران میرفت بلایی سرش میاورد که آب خوش از گلوش پایین نمیرفت. سینا بخاطر نفوذی که تو دانشگاه داشت و موقعیت پدرش هرکاری از دستش برمیومد. دوم اینکه نمیدونستم چطوری پاپیش بزارم و سرصحبت رو باهاش باز میکردم و اصلا بهم علاقه ای داره یا نه؟ کلا همین که میدیدمش احساس رضایت میکردم.

روزها پشت سرهم میگذشت و سپری مشید تا اینکه اتفاقی که اصلا انتظارش رو نداشتم داشت اتفاق می افتاد. یک روز که تو دانشگاه نشسته بودم و با دوستام گرم گرفته بودم دیدم که باران با سینا اومده دانشگاه. اصلا باور نمیکردم. این امکان نداشت. چشمامو بازو بسته کردم حتما توهم زده بودم ولی نه انگار واقعیت داشت. البته این سینایی که من میشناختم هرکاری از دستش برمیاد. حالم اصلا خوب نبود. بعداز کلاسام که نمیدونم اصلا چطوری گذشت خودمو به سینا رسوندم و ماجرایی رو که دیدم رو ازش جویا شدم. اونم فاتحانه با لبخندی که هزاران حرف توش نهفته بود بهم گفتم آخرش دیدی که تونستم این آهوی وحشی رو رام کنم. گفتم چطوری؟ اون که بهت اصلا محل نمیزاشت. سینا با خنده زد پشتم و گفت انگار داداشتو هنوز نشناختی. چیشده که اینقد نسبت به این موضوع حساسی؟ اینم مثل بقیه. چرا الکی حرص و جوش این دخترو میخوری. هرچی ریخته دختر .بیخیال .

 

سینا میفهمی چی داری میگی؟ من اگه نمیشناختمت خوب باورم نمیشد که چه جانوری هستی. اون با همه فرق میکنه.د لت میاد راجبش اینجوری حرف بزنی.

چی میگی مرتضی؟ چته تو؟ حالت خوبه؟ بیخیال من که کاریش ندارم فعلا قرار شده که بیشترهمدیگه رو بشناسیم تا اگه تفاهم داشتیم باهم ازدواج کینم.

چی؟ ازدواج؟اونم با باران؟

آره مگه چی شده؟ به من نمیاد ازدواج کنم باهاش؟ فعلا ببینیم چی میشه.

نمیتونستم باور کنم که باران راحت باهاش دوست شده بود و حتی تصمیم گرفته بود که باهاش ازدواج کنه. انگار این پسرمهره ی مار داشت که همه زود رامش میشدند. به بخت خودم لعنت فرستادم و حالم ازاونی که بود بدتر شد. نه اینجوری نمیشه باید به باران هشدار میدادم. اون هنوز نمیدونه که باچه گرگی طرفه و قصدش چیه. باید اونو مطلع میکردم تا خودشو بدبخت نکنه. یه روز که باران رو تنها دیدم رفتم سراغش و سلام کردم و راجب سینا باهاش صحبت کردم و از قصد و نیتی که داره و دامی که براش پهن کرده آگاهش کنم. ولی خیلی راحت بهم نگاه کرد و گفت که سینا قراره خودشو بخاطرمن عوض کنه و تمام عادت بدش رو کنار بزاره. من بهش یه فرصت دیگه دادم که خودشو بهم نشون بده. شماهم بهتر خودتون رو زیاد درگیر نکنید. بجای اینکه دوستتون رو پیشم خراب کنید بهتره که ازش حمایت کنید و بهش کمک کنید که عوض شه تازه من بچه که نیستم خوب و بد زندگی رو نفهمم. زندگی من به خودم مربوطه.

با این حرفش انگار که آب سردی رو بدنم ریخته بودن. کاش زمین باز میشد و من ومیکشید تو خودش. سرمو انداختم پایین و فقط گفتم باشه. ببخشید که مزاحمتون شدم ولی ای کاش... بیخیال فقط دعا میکنم روزی نرسه که به حرف های من برسی .خداحافظ .

از خودم بدم اومده بود. اصلا به من چه مربوطه که چه گهی میخواد بخوره. حالم از خودم بهم میخورد. تو زندگیم تا به حال اینجوری تحقیر نشده بودم. فقط یه گوشه کز کردمو به خودم میخندیدم که چقدر ساده بودم که فکر کرده بودم اون با بقیه فرق میکنه. هرکاری کردم که از فکرش بیام بیرون نشد که نشد. انگار چیزی تو قلبم نمیزاشت که بیخیالش بشم. لعنت به این احساس که هرچی میکشم به خاطره اونه.

دو هفته ای از این اتفاقات میگذشت و دیدم که کم کم انگار حق با باران بود سینا اون چیزی که من فکر میکردم نبود و خودش رو عوض کرده بود. خیلی تغییر کرده بود. فقط با مریم میپرید و دوروبره بقیه رو خط کشیده بود. از یه طرف از اینکه سینا عوض شده بود خوشحال بودم واز طرفی دیگه اصلا باورم نمیشد که سینا اینقدر زود بتونه خودشو عوض کنه. شاید من خیلی حساس نسبت به این قضیه بودم. کم کم با بچه ها باهام بیرون میرفتیم و سینا و باران هم باهام میومدن بیرون. هرکاری می کردم که بتونم ازفکر باران بیرون بیام نتونستم و واسه همین کسی نمیتونست تو دلم جای اونو بگیره. وقتی میدیدم که باران و سینا تو مهمونی هایی که میگرفتیم شادو خوشحال اند حرصم میگرفت و حسادت میکردم.

تا اینکه امتحانات آخرترم شروع شده بودو بعد از اینکه امتحانات تموم شد. قبل از اینکه همه برن به تعطیلات تابستانی سمت شهراشون قرار شد که یه مهمونی بگیرم تا با یه خاطرات خوب از هم خداحافظی کنیم. طبق معمول همه ی بچه ها با دوستای خودشون اومدن مهمونی و اینم بگم که مکانی که ما توش جشن گرفته بودیم یه خونه ی قدیمی بود که چندتا اتاق خوابم توش بود و صاحب خونه هم یک زن مسن و تنها بود که زیاد بهمون گیر نمیداد و میگفت تا جوونید از جوونیتون استفاده کنید که وقتی به سن من رسیدید باید حسرت خیلی چیزارو بخورید. همه چیز همون طوری که میخواستیم پیش میرفت. تو مهمونی چشام فقط باران رو میپایید و خواستم تو اخرین شبی که میتونم نگاش کنم سیر ببینمش. دیدم تو وسطای مهمونی باران و سینا غیبشون زده. خیلی اطراف و گشتم دیدم خبری ازشون نیست. از بچه های دیگه سراغشون رو گرفتم اونا اونقدر به فکرخودشون بودم و داشتند از آخرین فرصتشون نهاییت استفاده رو میکردن که تو باغ نبودند. منم رفتم پیش بی بی. همون زنی که صاحب اون خونه بود. کمی باهاش دردو دل کردم و اون من رو خوب میشناخت و بهم همیشه میگفت تو با بقیه خیلی فرق داری. خودتو زیاد بهشون نزدیک نکن. دوره زمونه ی بدیه. دیگه نمیشه به کسی اعتماد کرد حتی به چشمات. منم با سر حرفای بی بی رو تایید میکردم. یک دفعه چشام افتاد به راه پله ی چوبی که به اتاق خواب ختم میشد. باورش برام خیلی سخت بود. بله پس بگو این دوتا کجا بودند. انگار باران اصلا حال و روز خوبی نداشت. همش میخندید و اصلا تعادل نداشت و سینا هم بدتر ازاون. اصلا باورنمیکردم چیزی که باچشمام میدیدم. یعنی سینا باران رو هم... نه این امکان نداره. باران باهمه فرق میکنه. اون هیچ وقت خودشو... اصلا نمیتونستم راجبش فکرکنم چه برسه... . اون شب واسه من باهزارتا اما و اگرو سوال های بی پایان تمام شد.

فردا  برگشتیم  تهران و تصمیم گرفتم که کم کم از فکر باران بیام بیرون و خودم رو یه جورایی سرگرم کنم. تو این مدت تلفنی با همه در ارتباط بودم جزء سینا و باران.

بعد از تمام شدن تعطیلات راهیه دانشگاه شدیم. همه ی بچه ها حضور داشتن جزء سینا و باران. از بقیه ی بچه ها جویا شدم انگار اونها هم ازشون خبری نداشتن. تا اینکه بعد از یک هفته سرو کله ی اونها هم پیدا شده بود. انگار که همه چیز مرتب بود و اتفاقی نیفتاده بود.

بعد از گذشت یک ماه یکی از بچه های دانشگاه که با یکی از همکلاسی های ما ازدواج کرده بود قرار شد به بقیه سور بده و مهمونشون کنه و یک جشن کوچک دانشجویی به پا کنن. طبق معمولم خونه ی بی بی. همه ی بچه ها اومده بودن و مثل دفعه ی قبل همه خوب و شاد. منم دیگه کمتر به باران فکر میکردم و سعی میکردم که از فکرش بیام بیرون و بیشتر با بچه ها باشم .

وسطای مهمونی متوجه ی برخورد سینا با باران شده بودم. انگار سینا عصبی بود و فقط سر باران داد میزد و پرخاش میکرد و میگفت به من ربطی نداره. به من ربطی نداره. از کجا معلومه مال من باشه و باران هم میگفت کثافت معلومه چی میگی؟ سینا من بهت اعتماد کرده بودم عوضی. خیلی پستی سینا خیلی. سینا هم از مهمونی زد بیرون. باران هم با چشمای اشک آلود مهمونی رو ترک کرده بود. همه ی بچه ها مات و مبهوت فقط بهم نگاه میکردن. کسی نمیدونست چه اتفاقی افتاده و منظرشون از اون حرفا چی بود. کم کم پچ پچ هایی به گوش میرسید و هرکی که از راه میرسید یه داستانی رو سره هم میکردو میگفت. مدتی گذشته بود که باران اصلا دانشگاه نمی اومد. سینا هم تک و توک کلاس هاش رومیرفت. دیگه کنجکاوی و این سوالایی که مثل خوره به جونم افتاده بودن امونم نمیداد و ماجرای اون شب رو از سینا جویا شدم و گفتم پسرچی شده همه جا حرف از شماست و هر کی میاد یه حرفی میزنه و میره. چی شده پسر؟

 

هیچی مرتضی بیخیال. نپرسی بهتره. مهم نیست.

میگم چی شده سینا؟چرا اینقدر عصبی و آشفته ای؟چرا باران دیگه نمیاد دانشگاه؟

پیش من حرف اون ... رو پیش نکش. حالم ازش بهم میخوره. دختره ی نفهم. انگار بچه بازیه. دستی دستی داره مارو بدبخت میکنه. اصلا قانع هم نمیشه.

سینا این چه حرفایه ی که میزنی. مثل بچه آدم بگو چی شده؟

هیچی دختره ی کثافت مگه من حامله ام ازت. اول فکر کردم داره شوخی میکنه و میخواد سر به سرم بندازه ولی وقتی خودم جواب آزمایش رو دیدم باورم نمیشد. اصلا از کجا معلومه که بچه ی منه؟

ببند دهنتو کثافت. معلومه چی میگی. خیلی آشغالی سینا. چطور میتونی راجب باران اینجوری حرف بزنی ها؟ اون خیلی معصومه

آره جون عمش دیدم چطور معصوم بود که باهام ... . اونم مثل بقیه. هیچ فرقی نمیکنه با همه. فقط کمی قشنگ تر و ... تره.

تو یه آشغال کثافتی سینا. یه آشغال. اگه خواهر خودتم بود همین حرفارو میزدی. فکر کن جای خواهرته نامرد. اون بهت اعتماد کرده بود. چرا بهش قول ازدواج دادی ها؟ چرا این کارو باهاش کردی عوضی .

کوتاه بیا. مواظب حرف دهنت باش مرتضی. نزار رو دوستیمون پا بزارم. خودت بهتر میدونی که هدف من فقط گرفتن انتقام ازش بود همین. فقط میخواستم بهش نشون بدم که اونم با بقیه هیچ فرقی نمیکنه. همین. نمیدونی چقدر پیشش فیلم بازی کردم تا تونستم رامش کنم. حالا هم خوشحالم از اینکه تونستم بهش بفهمونم که اونم یه 000 هستش مثل بقیه.

سینا اون بچه چی؟ با اون میخوای چیکار کنی؟ میخوای جواب خانوادش رو چی بدی ها؟ تکلیف باران چی میشه؟

دختره ی کثافت بهش میگم بچه رو سقط کن میگه نه. میخوام داشته باشمش. نمیدونم چیکار کنم؟ همش تقصیرمنه. نمیدونستم اینقدر بی جنبه بازی درمیاره. حالا هم موندم چیکارکنم. منم قراره بعد دانشگاه برم اونور آب. به من ربطی نداره. تصمیم خودشه.

اصلا باورم نمیشد که سینا اینقدر راحت در مورد این قضیه حرف میزد و اون بچه ی که مال اون بود اصلا واسش مهم نبود. حالم از هرچی جنس پسربود بهم میخورد. بیچاره باران. حالا چطور میخوادجواب خانوادشو بده؟ من باید باهاش صحبت کنم. واسه همینه که دانشگاه پیداش نمیشه. باهر بدبختی بود تونستم پیداش کنم. خونه ی یکی از دوستاش که بیرون شهربود و مجردی زندگی میکرد پیداش کردم نشونیشو. رفتم درخونه و زنگ خونش رو زدم. دیدم یه دختر پای آیفون میگه کیه؟ منم گفتم که باران اینجا زندگی میکنه؟ که دیدم سریع خودش رو رسوند پایین و هرچی فحش و بدو بیراهه داره نثارم میکنه و با چوبی که دستش بود چنان کوبید به تنم که نقش رو زمین شدم تا بیام چیزی بگم گفت مرتیکه ی آشغال عوضی بی ناموس این بلا رو سرش آوردی بس نیست حالا میخوای عذابش بدی؟ کثافت به تو هم میگن مرد. میری یا جیغ بکشم و همه رو خبرکنم عوضی. خانوم بخدا اشتباه گرفتی من اون نیستم. اره ارواح بابات. همه همین رو میگن آشغال. دیدم باران خودش رو رسوند پایین و به دوستش فهموند که من سینا نیستم و منو اشتباهی گرفته. اخ اگه باران نمیرسید نمیدونستم چه بلایی سرم میومد با اون چوبی که دستش بود. هرطوری بود خودم رو لنگان لنگان رسوندم تو خونش. 

آقا بخدا شرمنده. نمیدونم چی بگم. ببخشید تورو خدا. فکر میکردم شما...

نمیخواد ادامه بدین. خواهش میکنم .انگار من هرچی سرم بیاد کمه. یکی دیگه یه گندی میزنه چوبش رو باید من بخورم. بیخیال.

چرا اومدی اینجا مرتضی؟ اصلا چطئری منو پیدا کردی؟ نکنه اومدی بخاطری هشداری که بهم دادای من رو تحقیر کنی و نمک رو زخمم بزنی ها؟

این چه حرفیه باران. من واسه این نیومدم اینجا. اومدم که باهات حرف بزنم.

راجب چی؟راجب این کاری که اون کثافت نامرد باهام کرده دیگه حرفی نمونده که بزنیم. اینم حال و روزه منه که میبینی.

ببخشید میشه منو باران رو تنها بزارید. میخوام خصوصی باهاش صحبت کنم اگه امکانش هست؟

مشکلی نیست رویا. میتونی بری.

باشه. اگه به چیزی نیاز داشتی میتونی صدام کنی .

باشه.ممنون رویا جون. خیلی زحمتت دادم. نمیدونم چی بگم.

این چه حرفیه. تو جای خواهرمنی. من پایینم. فعلا.

چرا اومدی اینجا مرتضی؟ کسی چیزی میدونه؟

نه کسی درست و حسابی از اتفاقی که افتاده خبری نداره. باران معلومه چیکار کردی باخودت؟ اصلا نمیتونم باور کنم که... . باران من رو تو یه حساب دیگه میکردم اصلا فکر نمیکردم...

چی؟فکرنمیکردی که ... باشم ها؟بس کن مرتضی نمک رو زخمم نزن.

این چه حرفیه باران. من اومدم کمکت کنم. فقط بهم بگو چی شده؟

ازکجاش میخوای بدونی؟ اینکه چطور تو دام اون بی همه چیز گیر افتادم؟ اینکه چرا حامله ام؟ مرتضی من سینا رو خیلی دوست داشتم من فریب سادگی خودم رو خوردم. فریب حماقت خودم رو. کاش اون روزی که بهم هشدار داده بودی به حرفات توجه میکردم. کاش میفهمیدم اون کثافت میخواد چیکارکنه.

خوب چرا به خواسته ی اون تن دادی ها؟ مگه نمیدونستی چه گرگیه؟

من ابله فکرمیکردم واقعا قصد ازدواج داره. حتی میگفت پدر و مادرشم موافق این موضوع اند و کاش میفهمیدم وقتی که میگفتم بیا خواستگاری واسه چی هی امروز و فردا میکرد و نداشتن شغل و وابسته بودن به پدرش رو واسه چی بهونه میکرد. من خر نفهمیدم قصدش چی بود. اونقدر بهم مش روب داد که اصلا تو حال خودمون نبودیم که داریم چیکار میکنیم. اصلا فکر نمیکردم که کار به اینجا بکشه. وقتی موضوع رو باهاش درمیان گذاشتم اول زیر بار نرفت و میگفت که داری شوخی میکنی وقتی فهمید قضیه رو میگفت از کجا معلومه مال من باشه. مرتضی نمیدونی چقدر احساس ترس میکنم. اگه خانواده ی من بفهمن من رو میکشن. شاید باورت نشه روزی هزار باز درخواست مرگ رو میکنم. حتی چندباریم خواستم خودکشی کنم که جرعتش رو نداشتم. مرتضی کمکم کن. نمیدونم چیکار کنم.

خوب چرا خودتو خلاص نمیکنی؟ خوب سقطش کن و خلاص شو. به چی اون نامرد دلبستی که میخوای داشته باشیش؟

تو از کجا میدونی که من نمیخوام سقطش کنم ها؟ نکنه تورو اون کثافت فرستاد که باهام حرف بزنی تا منو قانع کنی که بچه رو بکشم و از گندی که بالا اورده خلاص شه ها. آره تو از طرف اون آومدی. گم شو برو بیرون. برو بیرون تا جیغ نزدم. گمشو برو بیرون.

آروم باش. بخدا به هر کی که میپرستی من بخاطر اون نیومدم اینجا. اگه فکر میکنی که من بخاطر اون اینجام میتونم برم و پشت سر خودمم نگاه نکنم ولی بدون پشیمون میشی مثل اون دفعه. من مثل سینا نیستم باران . من بخاطر اون نیست که اینجام .

پس بخاطر چیه ها؟

بیخیال. یه مسئله ای که به خودم مربوط میشه. من قبل از اینکه بیام اینجا با سینا صحبت کردم. اصلا زیر بار نمیره و میخواد بره خارج از کشور. زندگیتو بخاطر اون کثافت تباه نکن. یکم منطقی فکر کن و به قضیه نگاه کن.

کدوم زندگی؟ مگه واسه من فرقی هم میکنه. زندگی من خیلی وقته تباه شده. خیلی وقته دارم از خودم و خانوادم فرار میکنم. دیگه از خانواده ی من که امیدی نیست. اگه من رو با این حال ببینن میکشن منو. من باعث ننگ خانواده ی خودمم. تاحالاشم اینقدر دروغ بهشون گفتم که ازاین قضیه بویی نبردن. زندگی من دیگه به آخر خطش رسیده.

اینجوری حرف نزن باران. میخوای جواب این بچه رو چی بدی؟ میخوای بگی باباش کی بوده؟ چطور میخوای بزرگش کنی بدون پدر ها؟ مگه زندگی بچه بازی. یکم فکر کن بعد حرف بزن. زندگیتو تباه نکن.ت صمیم درست رو بگیر. بعضی راه ها دیگه برگشتی نداره و نمیشه که جبران کرد و از نو ساخت. به خودت فکر کن الان جوونی و میتونی از نو شروع کنی.

 

من تصمیمم رو گرفتم مرتضی. من که جز این بچه کسی رو ندارم. من میخوام به دنیا بیارمش. بچه رو ورمیدارم و میرم یه جایی که دست کسی بهمون نرسه و خودم بزرگش میکنم.

خر نشو باران. چقدر کله شق و یکدنده ای تو. کمی فکر کن بعد حرف بزن اه.  هنوز میتونی ازدواج ...

داری شوخی میکنی مرتضی.ازدواج؟ کی حاظره با من ازدواج کنه؟ هر کسی از گذشته ی من باخبر بشه با یه نگاه دیگه من رو میبینه. بایدآرزوی عروس شدن و لباس عروسی رو توگور ببرم. کسی پیدا نمیشه که با من ازدواج کنه.

اینجوری نگو باران. هنوز احمقی هست که بخواد با تو ازدواج کنه فقط باید کمی وسعت دیدت رو بیشتر میکردی و بهش یه نگاه می انداختی.

منظورت چیه مرتضی؟ چرا سربسته حرف میزنی.

نمیخواستم تو همچین موقعیتی باهات رو در رو میشدم. من خیلی وقته بهت علاقه مندم و میخواستم حرفی رو که ماه هاست تو قلبم حبسش کردم رو بهت بگم ولی افسوس هربار میترسیدم که منو از خودت برونی. باران من تا همیشه باهاتم. بهت قول میدم هیچ وقت تنهات نزارم. تا آخر پاش میمونم.

نمیخواد مرتضی واسم ترحم کنی و دلخوشم کنی. نیازی به ترحم ندارم.

لعنتی میگم عاشقتم دوست دارم میفهمی. یعنی من اون کثافتم نمیشم واست. 

مرتضی هیچ وقت خودت رو با اون مقایسه نکن. تو خیلی خوبی. من لیاقت تورو ندارم. کاش زودتر بهم میگفتی کرتضی کاش زودتر میگفتی. حالا دیر شده خیلی دیر شده.

نه دیر نشده. میتونیم همه چیز رو از اول شروع کنیم. فقط باید بهم اعتماد کنی و بگی تا آخرش باهامی قبول؟

در حالی که اشک تو چشمای باران حلقه زده بود زد زیر گریه و فقط اشک میریخت.  دلداریش میدادم و میگفتم نترس من پیشتم واسه همیشه. قول میدم هیچ وقت تنهات نمیزارم. حالا هم باید یه فکری واسه این بچه بکنیم. باید یه جوری بتونیم کسی رو پیدا کنیم که سقطش کنه.

خوب کی این کارو میکنه؟ما که آشنایی نداریم؟

بزار یه کمی فکر کنم.اخ چقدر من حواس پرتم......اون میتونه. فقط باید یه جوری متقاعدش کنم.

گوشی رو برداشتم و به ... زنگ زدم و بهش گفتم که یه اتفاقی برام افتاده اینجا و حتما باید ببینمش و فقط اگه میشه  کسی خبر دار نشه و بگه که فقط واسه دیدن من داره میاد . ...اوایل خیلی سعی کرد که بفهمه پشت تلفن چه اتفاقی افتاده ولی من متقاعدش کردم که حتما باید حضوری ببینمش.

 روز بعد سریع خودش رورسوند اینجا و وقتی ترس و استرس رو در من دید گفت چی شده مرتضی؟چرا پریشونی؟

منم کل داستان رو براش تعریف کردم. سکوت کرد و فقط یک جمله گفت چرا میخوای همچین کاری بخاطرش بکنی؟

منم درحالی که اشک تو چشمام جمع شده بود بهش گفتم چون دوستش دارم و میخوام...

میخوام چی مرتضی؟

میخوام...میخوام باهاش ازدواج کنم.

وقتی این حرفم رو شنید یک سیلی محکم زد زیر گوشم که هنوزم دردش رو حس میکنم. چیزی نگفتم و فقط سرم رو انداختم پایین و شروع کرد به صحبت کردن و من فقط گوش میدادم.

مرتضی میدونی چی میگی؟ اصلا این دختر رو میشناسی؟ میدونی ننه باباش کین؟ اون به جهنم جواب مامان و باباتو چی میخوای بدی جواب حرف مردم رو چی میخوای بدی ها؟

گور بابای حرف مردم. مگه قراره کسی چیزی بفهمه. پس واسه چی بهت گفتم کسی باخبر نشه  که میخوای بیای اینجا.

اینا هیچی اصلا میدونی سقط کردن یک بچه غیرقانونی چه دردسرهایی رو به همراه داره؟ اگه بفهمن اول از همه مجوزپزشکی من رو باطل میکنن. اینا به کنار واسه خودت مشکل درست میکنی مرتضی. بیا بیخیال این ماجرا بشو. گور بابای هر دوتاشون. یه نفر دیگه این گند رو بالا آورده حالا تو کاسه ی داغ تر از آش شدی و میخوای گندشون رو پاک کنی. وقتی خوش بودن باید فکر اینجاشم میکردن. من نیستم دانیال. تورو هم نمیزارم وارد این ماجرا بشی. بابات بفهمه میکشتت.

 تو رو خدا گوش کن.چرا اینقدر تند برخورد میکنی.من که بهت توضیح دادم که اون دختره با همه فرق میکنه. بخدا اونی که تو درموردش فکر میکنی نیست. بزار یه شانس دیگه بهش بدیم. من مطمعنم ببینیش نظرت عوش میشه. تو فقط ببینش بعد نظرت رو بگو.  حرفمو رو زمین ننداز. بگو باشه دیگه.

باشه قبول.فقط میبینمش بعد میگم.

به هر زحمتی بود تونستم ... رو قانع کنم که بریم باران رو ببینیم. وقتی باران رو دید به من گفت که برم پایین و اون دوتارو تنها بزارم.

نمیدونم اون یک ساعت چی بینشون گذشت ...

 پرسیدم چی شده حالا نظرت عوض شده؟

این مهم نیست مهم اینکه هر چی زودتر قبل از اینکه یک قتل رو مرتکب بشیم باید قبل از تشکیل شدن این نطفه سقطش کنیم تا خونش دامانمون رو نگیره.

(چند روز بعد)

 وارد اتاق شدم دیدم باران غرق در خونه و تمام لباسش خونیه و خیلی ضعف کرده بود. سریع رو به طرف ... کردم و گفتم چی شده ؟ چرا این اینجوریه؟

 با خونسردی گفت نترس. حالش خوبه. تونستم اون حروم زاده رو سقطش کنم. الانم اگه میبینی ضعف رفته بخاطر خونی که ازش رفته. من میرم بیرون شما دوتا رو تنها میزارم و بعدش بر میگردم.

بعد از اینکه باران رو رسوندیم خونه ی دوستش ... یه سری دارو تجویز کرد که اینها رو باران باید بخوره تا خوب خوب شه و فعلا هم نباید از تختش بیاد بیرون و فقط استراحت کنه تا حالش خوب بشه.

توی این مدتی که باران درحال خوب شدن بود من هرروز بهش سرمیزدم و ازش مراقبت میکردم و بهش دلداری میدادم. کارهای دانشگاهش رو درست کردم و از این بابتم خیالش راحت بود. از بابت خانوادشم یه جورایی یه داستان سره هم کردیمو بهشون گفتیم که باران یه مدت مریض بود و وقتی پدر مادرش فهمیدن اومدن پیشش و ازش مراقبت میکردن. همه چیز مثل قبل شده بود و تمام اتفاقات داشت به خیر و خوشی تموم میشد. چند وقتی هم بود که از سینا خبری نبود. انگار وقتی فهمید که بچه رو سقط کردیم خیالش راحت شده بود و اون دور و برا آفتابی نمیشد. تقریبا یه دو ماهی شده بود و باران دوباره تونست سلامتی گذشتش رو به دست بیاره.

 باران خدارو شکر که دوباره میتونم تو رو مثل قبل شاد و سالم ببینم.

مرتضی من خیلی بهت بدهکارم. نمیدونم چطور میتونم این همه خوبی رو برات جبران کنم. خیلی مردی مرتضی خیلی مردی.

این چه حرفیه باران. من که کاری نکردم. ایشا... تو زندگی مشترکمون همه ی این زحمت هارو جبران میکنی.

 مرتضی هنوزم رو حرفت هستی ومیخوای باهام ازدواج کنی؟

چطور؟

هیچی بخدا. همین جوری گفتم. خواستم ببینم هنوزم رو حرفت هستی یا این که پشیمون...

دیگه این حرف هارو نزن باران .من که گفتم تا آخرش باهاتم و هیچ وقت تنهات نمیزارم . نکنه تو پشیمون شدی ؟

نه مرتضی. این چه حرفیه.چه کسی بهتر از تو.

/ 14 نظر / 68 بازدید
نمایش نظرات قبلی
mobin khan

تو آشپزخونه استکان و قندون از دستم افتاد شکست با صدای خفن. مامان اومده می گه چیزی شکوندی؟ پـَـ نه پَــ، شیشه نازک تنهایی دلم بود منتها صداش رو گذاشتم رو اکو حال کنین!

mobin khan

1. اگر پیاده روی / دوچرخه سواری برای سلامتی مفیده پستچی باید همیشه زنده باشه! 2. یه نهنگ تمام روز رو شنا می کنه، ماهی و آب می خوره ولی چاقه ! 3. یه خرگوش بیشتر وقتا در حال دویدنه و جنب و جوش داره و گیاه خواره ولی فقط 1.5 سال عمر می کنه ! 4. یه لاک پشت جنب و جوش نداره ، به آرامی حرکت می کنه و هیچ کاری نمی کنه ولی 450 سال عمر می کنه ! خودتون قضاوت کنید ، باز هم می گید ورزش کنم ؟

mobin khan

این روزا آدم جرات نداره با یکی درد و دل کنه ؛ یارو تا بهت ثابت نکنه از تو بدبخت تره ولت نمیکنه !

mobin khan

هیچ قــــطاری از این اتــــاق نمی گذرد من اینجــــا نشسته ام و با همین سیـــــ ـگار قــــطار می آفرینم نمی شنـــوی …!؟ سرم دارد سوتــــــ ــ ـ می کشد … . . . این روزها یکـــرنگ که باشی چشمشان را می زنی..! خسته می شوند از رنگ تکـــراریت… این روزهـــا دوره رنگین کمــــان هاست..! . . . متنفرم از انسان هایی که دیوار بلندت را می بینند ولی به دنبال همان یک آجر لق میان دیوارت هستند که، تو را فرو بریزند…! تا تو را انکار کنند…! تا از رویـــت رد شـــوند . . . چه دنیای عجیبی است همه میگویند،حرف دلت را بزن اما هر وقت حرف دلم را زدم ، دل همه را زدم !! . . . بـزرگ تـر کـه شـدم .. داسـتـانـی خـواهـم نـوشـت کـه کـلـاغ هـایـش قـصـه بـبافـنـد و آدم هـا را بـه هـم بـرسـانـنـد! و از این چرت و پرتهای سر کاری ما هم بلدیم [نیشخند]

محمد

دوباره دوباره دوباره دوباره [نیشخند]

مهلا

خیلی زیاده کامل نخوندم تو یا خودت بی کاری یا مارو بی کار فزض کردی خوابم برد برد [خواب]

مجید

سلام آقا مرتضی گل دوست قدیمی. داداش خوب ملتو می ذاری سرکارا!! ولی یک آهوی وحشی مثه من به این راحتیا رام نمیشه [مغرور] وسطای کار رفتم آخراشو خوندم... اما مانند این اتفاقات توی زندگی خیلی از آدما میفته... آقا ما هم به لطف خدا دانش آموخته شدیم (از اون جهت گفتم دانش آموخته که آخر نفهمیدیم فارق التحصیلیه یا فارغ التحصیلی) اومدم اینجا خیلی خوشحال شدم که دیدم هنوز به روزی. پیروز باشی برادر بدرود

یکی

گفتم آخه مگه میشه یکی اینقد مرد باشه تازه تو ایرانم زندگی کنه هااااااااااااااا...همون دروغ بود... حداقل به دروغگو بودن خودت اعتراف کردی... همینم خوبه

من خوندم و متوجه شدم که اسمهایی که میگی خیلی جاها فرق میکنه مثلا باران و مریم یا مرتضی و دانیال .خوب حوصله داشتی تایپ کنی که آخرش بگی خالی بستی خووب نبود کارت

حانيه

واقعا بدجنسي داشت قلبم كنده ميشد اين همه خونديم از اخرم هيچي[عصبانی] ديگه دوستت ندارم[ناراحت] دروغ گفتم[قلب]