حالا که این مانع رد شده بود

اون روز مجلس هفت بابای پری بود.با چکوندن آبلیمو تو چشمم حسابی چشمام قرمز شده بود خودم رو آشفته نشون میدادم و با همین وضیعت پیش برادرلندهورش رفتم البته نه برای چاپلوسی چون من از دستمال به دست جماعت بدم میاد. اما خوب تو عالم همسایگی باید برای کمک به همسایه پیشقدم میشدم شاید از این طریق میشد جاذبه جنسی ام رو یکجورایی به رخ قسمت زنونه مخصوصا پری بکشونم.

داداشش میگفت ما کمک نمیخوایم فقط جلوی چشم خانواده ما آفتابی نشو که داغ ما با دیدن تو دوباره تازه میشه!! اما من چون میدونستم ایرانی جماعت اهل تعارفه!!! دوباره اصرار کردم اونقدر اصرار کردم تا به وساطت چند نفر بنا بر این شد که من تو قسمت آبدارخونه مسجد وسایل پذیرایی از مهمونها رو آماده کنم

نیم ساعت قبل از شروع مراسم من به اتفاق چند نفر از خانواده محروم به مسجد محل رفتیم. قرار شد یکی خرما بده یکی چای تعارف کنه یکی قران بچرخونه و منم 600 تا پاکت آبمیوه رو آماده کنم

آبمیوه ها گرم بود من برای خود شیرینی به برادرلندهور پری گفتم یک فکری برای این آبمیوه ها بکنیم برادر لندهورپری  گفت این که فکر کردن نمیخواد  اگه میخوای کمک کنی برو 2 تا قالب یخ بخر بنداز تو دیگ مسجد و آبمیوه ها رو هم بریز توش نیم ساعت بمونه خنک میشه

نذاشتم صحبتهای برادر لندهور پری تموم بشه مثل برق پریدم ویخ خریدم به خاطر اینکه کسی هم با من تو این کمک شریک نشه رفتم یک گوشه و تک تک ابمیوه ها رو ریختم تو دیگ یخ!!

هنوز چند دقیقه از شروع مراسم نگذشته بود که برادر لندهور پری آمد وگفت"این ابمیوه ها رو تو ریختی تو یخ؟" با حالت متواضعانه گفتم" ما که کاری نکردیم و هر چی بوده وظیفمون بوده چون اون خدا بیامرز خیلی گردن ما حق داشته"هنوز حرفم تموم نشده بود که دوباره صداش بلند شد که"اون خدا بیامرز حق داشت که با ازدواج تو با خواهرم موافقت نمیکردآخه مرد حسابی چرا میخوای آبروی ما رو ببری؟"گفتم بد کردم ابمیوه خنک به مهموناتون دادم؟"اونم در حالیکه از عصبانیت دست و پاش میلرزید گفت"مرد حسابی من به تو گفتم پاکت ابمیوه ها رو تو یخ بریز آخه کدام ادم عاقلی میاد 600 تا پاکت ابمیوه رو دونه دونه سوراخ میکنه میریزه تو دیگ. اگه میخواستیم ابمیوه تو لیوان یکبار مصرف بدیم خوب4تا از نوع 4 لیتریش میخریدیم"

البته خوب خدائیش راست میگفت خوب اونطور هم میشد!!!

 اما نمیدونم چرا با اینکه اونجا مجلس عزا بود هر کی اون دور وبرها بود خنده اشون گرفته بود تنها راه چاره مثل اینکه این بود که من رو از مسجد بیرون کنند تا جلوی چشم صاحبان عزا نباشم. چون یکسریشون با دیدن من عصبی میشدن یکسری شون هم خندشون میگرفت

اینم از شانس من بود به جون شما نباشه به جون خودم اونقدر این پاکتها رو چلونده بودم که انگشتام تا دو هفته درد میکرد!!!

 

نکته (1)این چه سریه ما ایرانیها همیشه تو عروسیها دعوامون میشه تو مجالس عزا به سوراخ دیوار هم میخندیم!

 

نکته (2)کسانی که پدر دختر مورد علاقه شون مخالفت میکنن میتونن رو من حساب کنن.از فوت تا مجلس ختم در خدمتم!

 

0

 

 

/ 6 نظر / 20 بازدید
هانیه

مثل همیشه عالی بود[قهقهه]

فروغ خاموش

میگم مرتضی این داستان برای کیه جدی؟؟ مربوط به خودته؟؟؟این پری خانوم کیه که تا حالا معرفی نکردی شیطووون؟؟؟ [نیشخند]

شهلا

[خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده] [خنده][خنده][خنده][خنده][خنده][خنده] خیلی جالب بود

رها

سلام داش مرتضی خیلی خیلی زیبا بود نمیدونم چی بگم پسر خیلی قلمت قشنگه نمیدونم واقعا خاطرات رو می نویسی یا داستانها را خودت میسازی هرچی هستند خیلی قشنگند دیر به دیر میام ولی هر وقت نظر گذاشته باشی میام اینجا خب خداییش خیلی هم خوش میگذره فقط جای خودت خالی[نیشخند] ممنون که سر زدی بازم بیا پیش ما [گل]

فروغ خاموش

میگم من خواستم اون روز بگم یادم رفت. "اون محروم"نه بلکه "اون مرحوم"[نیشخند]درستش کن[چشمک] کجایی اصن نیستی ؟؟بازم رفتی؟؟ مگه من نگفتم دیگه نرو دلم برات تنگ میشه؟ هان؟[دلشکسته][ناراحت]