کور خوندید من زندون برو نیستم

چله تابستون ساعت سه بعداز ظهر بود .با کت و شلواری که پوشیده بودم عرق از هفت چاک بدنم شرشر میریخت .خودم رو به ایستگاه اتوبوسی رسوندم که یک راست میرفت در خونمون.یک پیرمرد و یک جوون  آکاردئون به دست هم تو ایستگاه منتظر اتوبوس بودن.بعد از چند دقیقه اتوبوس رسید. قسمت جلو شلوغ بود من به اتفاق اون دونفر از در عقب سوار شدیم. آخه عادتمه. چون بهترین جای اتوبوس . . .

حد فاصل قسمت زنونه و مردونست. شما هم نگران بلیط اتوبوس نباشید چون وقتی خواستم پیاده بشم بلیطم رو میدم.

اتوبوس راه افتاد . برگشتم قسمت زنونه.تا همینطور که به خوشگلی دخترها از10 تا 20 نمره میدم با اشاره چشم وابرو جاذبه جنسی ام رو به رخشون بکشم.

صندلی اول یک دختره داشت با موبایلش حرف میزد.کنارش یک پیرزن نشسته بود که داشت جدول حل میکرد. صندلی دوم یک دختره با نگاه به ایینه کوچیکی که داشت ابروهاش رو تنظیم میکرد. بغل دستش یک دختری گنده دماغ نشسته بود  که مثل من داشت جاذبه جنسیش رو به رخ دیگران میکشید. اون ورتر یک خانم مسن ماتیک میزد...

اما نه! باور کردنی نبود.این فریبا خانم مادر ماندانا دختر همسایمون بود که داشت خواب هفت پادشاه رو میدید ، من و مادرم کلی جلوی فریبا خانوم کلاس گذاشته بودیم .اگه من رو تو اتوبوس میدید پاک جلوی ماندانا آبروم میرفت. با خودم خدا خدا میکردم که زود به ایستگاه بعدی برسم وقبل از بیدار شدن فریبا خانوم پیاده شم که یک مرتبه دیدم پیرمردی که با من سوار اتوبوس شده بود دست من رو گرفت و چسبوند به میله عمودی اتوبوس و همینطور که به دست من تکیه داده بود قبل از اینکه من بتونم عکس العملی نشون بدم گفت: (خیر ببینی جوون دستت رو محکم بگیر من نیافتام الان کارم تموم میشه)  هنوز حرفش تموم نشده بود که دیدم یک تنبک از ساکش دراورد و به اتفاق جوون دیگه ای که اکاردئون میزد شروع کردن به دالامب دیمبول. حالا نزن کی بزن. وبا هم سلطان قلبها رو خوندن . . .

آقا چشمتون روز بد نبینه همه کله ها بسمت ما سه نفر برگشت (من,پیرمرده واکاردئونیه ) دختره موبایلش رو قطع کرد.اون یکی اینه اش رو گذاشت تو کیفش. خانومه دیگه ماتیک نمیزد.... از فریبا خانوم نپرسیدچون جرات نکردم به سمتش  نگاه کنم.

حالت عجیبی داشتم.اگه دستم رو ول میکردم پیرمرده میخورد زمین اگه نگه میداشتمش فردا جواب ماندانا رو چی میدادم.

قبل از اینکه برسیم ایستگاه اون دونفر آهنگشون تمام شد. منم با عصبانیت دستم رو ول کردم. مرد اکاردئونی به سمت جلو رفت تا پول جمع کنه پیرمرده پول دوروبریها رو میگرفت.یک مرتبه یک صدای آشنایی شنیدم. فریبا خانوم بود که میگفت: (علی آقا! علی آقا! این پول رو بگیر) نه تنها فریبا خانوم بلکه خانومهای دیگه هم پولاشون رو به طرف من گرفته بودن.

داشتم از عصبانیت منفجر میشدم. نمیدونستم به فریبا خانوم بگم(بفرمائید مهمون ما باشید یا اینکه پول رو ازش بگیرم).

همینکه به ایستگاه رسیدیم بلافاصله از اتوبوس پیاده شدم و با سرعت به سمت پیاده رو رفتم تا هرچه زودتر از دید مسافرها خارج بشم که صدای ممتد بوق و اشاره های مردم من رو به خود م اورد .راننده اتوبوس بود که که با صدای نخراشیده داد میزد(هی داداش پس بیلیطت کو؟؟)آمدم طرفش و با شرمندگی گفتم: (ببخشید یادم رفت الان میدم خدمتتون) و شروع کردم دنبال بلیط گشتن که راننده مجددا با لهجه لاتی گفت: (آرررررررره تو گفتی و منم باور کردم) که یک مرتبه یکی از مسافرها گفت: (یک خانوم بلیط این آقا رو داد. اقای راننده تو رو خدا برو که دیرمون شد)

شما فکر میکنید اون خانوم کی بود؟

هیچی ناراحتم نکرد مگر حرف فریبا خانوم که به مادرم گفته بود: (شماکه میگفتی مرتضی جون مهندس الکترونیکه اما مثل اینکه تو کاره موسیقی هم هست.چون خوب با مزقون چی ها همکاری میکرد) 

پیام بازرگانی:سهمیه بنزین شما با بهترین قیمت خریداریم نیشخند !

 

 

 

 

 


/ 7 نظر / 9 بازدید
پرستو

"جواب ماندانا رو چی میدادم." شیطونی می کنیا آقای مهندس[منتظر] خاطره باحالی بود مخصوصا قسمت آخرش[خنده][خنده][خنده] من عاشقه آهنگ سلطان قلبهام کاش منم اونجا بودم[نیشخند][زبان]

پرستو

آره فکره عالیهههه... تو فضای آزاد تو روستا فقط آهنگ سلطان قلبها کمه!!!!!!!!!![خنده]

شکمبه و گامبالوو

آقای مهندس بعضی وقتا دیوونگی هم عالمیه توو بد مخمصه ای گیر افتاده بودی ... درک می کنم

فروغ خاموش

میگما...خوب مینوشتی فریبا خانوم زن همسایمون چرا دیگه پای دخترش ماندانا رو وسط میکشی؟؟؟هان؟؟!!![سوال]

رها تنها

زیبا وشادی آفرین مثل همه نوشته هات000 کاش وکاش وکاش 0000

تیم بنرساز

واااااااااااای که مردم از خنده [خنده] خیلی باحال بود حالا واقعیت بود؟ [نیشخند]