ناگهان . . .

 

 

ناگهان بادی صدا دار از او خارج شد .

و جماعت به او خندیدند ، کامران بسیار خجالت کشید خجالت .

و از خدا خواست که او را چون اصحاب کهف به خوابی هزار ساله ببرد و دعایش مستجاب شد .

و او پس پس از هزار سال از خواب بیدار شد و چون احساس گرسنگی می کرد به نانوائی رفت و سکه ای برای خرید نان به نانوا داد .

نانوا نگاهی به سکه انداخت و گفت سکه گران بهائیست .

باید مال دوران کامران گ وزو باشد نیشخند .

/ 4 نظر / 10 بازدید
مهسا

[قهقهه][خنده][خنده][خنده][قهقهه][قهقهه][قهقهه]

مهسا

سلام.بامزه و البته کمی بی ادبانه!!اما خندیدم کلی.[چشمک] خوشحال میشم شاهد حضور شما در وبلاگم باشم.[لبخند][گل]

سمیه جون

سلام من اتفاقی به وبلاگ شما اومدم وبیشتر مطالبتونم خوندم جالب بودن ولی خیلی ضدونقیض بود در مورد دختر خانوما ولی در کل خوب بود اگه دوست داشتی به من سر بزن موفق باشی[خنده][قهقهه]