صید بی صیاد

داستان از اونجا شروع شده بود که یکی از دوستانم  کار هر روزش شده بود که بره فروشگاه قدس  میدون ولیعصر و از یکی از غرفه هاش تی شرت بخره و فرداش بیاد اون رو به نصفه قیمت به بقیه بچه ها بفروشه.

 وقتی که ته قضیه رو در اوردم متوجه شدم که این مادر مرده عاشق یکی از فروشنده ها شده و هر روز به بهانه تی شرت خریدن به دیدنش میره!!!

من که حس رفاقتم گل کرده بود با توجه به تجربه های زیادی که دارم و شما خوب میدونید تصمیم گرفتم به کمکش برم و بهش مشاوره بدم. دوستم وقتی نیت خیر من رو دید برام تعریف کرد که مدتهاست عاشق دختر فروشنده شده اما هر وقت که میخواد عشقش رو بیان کنه و جاذبه جنسی اش رو به رخ طرف بکشه سر و کله همکار دختره پیدا میشه و نمیگذاره این وصلت سر بگیره!

من همه جور تجربه داشتم غیر از این یکی . هر چی فکر کردم چطور میتونم کمکش کنم چیزی به ذهنم نمیرسید. نه کسی اش مرده بود که بهش بگم نره آبمیوه بده!  و نه . . .

اما نه! میشد یک کاری کردو مثل فیلمهای فارسی و عینهو مرحوم تقی ظهوری تو فیلم سلطان قلبهاو مرتضی عقیلی توفیلم تنها مرد محله نقش دوم رو بازی کنم.

نقشه ای کشیدم. نقشه این بود که ما با هم به فروشگاه بریم اون همانطور که به بهانه خرید با دختره صحبت و طرح موضوع! میکرد من هم این ور سر همکار دختره رو گرم میکردم تا مزاحم اون دو کبوتر عاشق نشه!

 

اون روز بعد از ظهر به فروشگاه رفتیم. اونهم یک راست سراغ غرفه لباس! دوستم به روال معمولش یک تی شرت از دختره خواست. فروشنده که انصافا خیلی هم خوشگل بود رفت و با تیشرت امد اما همزمان با اوردن تی شرت یک دختر کریه المنظر (دور از جون شما خانومهانیشخند)هم پیداش شد. تازه متوجه شدم که این عنصر مخل این وصلت همین خانومه و از این به بعد نقش من شروع میشه.من هم مثل یک هنر پیشه حرفه ای که نقش عشاق رو خوب بلده تو حس رفتم و همانطور که به سمت مخالف غرفه حرکت میکردم  به عنصر مخل اشاره کردم که اون هم بیاد

اون هم امد من همانطور که سعی میکردم تا جاذبه جنسی ام رو به رخش بکشونم ازش یک زیر پوش قرمز خواستم و بعد بدون توجه به زیر پوش سر صحبت رو باز کردم تا متوجه بشه من خریدار نیستم

با شیطنت بهش گفتم:خانم فروشگاه قدس استخدام نمیکنه؟

دختره که همچون صیدی که هیچ صیادی دنبالش نمیکنه  با عشوه ای خرکی گفت:چطور مگه؟

گفتم: آخه میخوام جایی کار کنم که همکاری به زیبایی و خوش روئی شما داشته باشم!

دختره با خمار کردن چشماش گفت: خوب حالا اگه من نخوام یک آدمی مثل تو همکارم بشه چه کار باید بکنم!

دیگه به این اعتماد به نفسش فکر نکرده بودم ولی گفتم:حالا نمیشه یک کاریش بکنید قول میدم اونی که شما میخواید باشم!

با وجود اینکه شبیه پروین سلیمانی بود سعی میکرد ادای مهناز افشار رو در بیاره  وگفت:حالا مگه آدم قحطیه که تو همکارم بشی!

دیگه بیش از این طاقت نداشتم که تحقیر بشم اما چه کنم که باید فداکاری میکردم به همین خاطر گفتم:تنها مشکلم دماغمه که اونم چاره داره میدم عملش کنن!

اونکه من رو خیلی مجنون دیده بود گفت: پس برو بعد از عمل دماغت بیا!!

در همین حین دوستم دستم رو گرفت و در حالیکه مثل لبو سرخ شده بود گفت :مرتضی زود باش بیا بریم خیط شد!!

من که یادم رفته بود دارم با دختره صحبت میکنم بدون مقدمه به دختره پشت کردم و همراه دوستم راه افتادم.که دیدم دختره صدا میکنه:هی آقا کجا؟شوخی کردم بیا داشتی میگفتی!

من که فرشته نجات رو که همون دوستم باشه کنارم دیدم برگشتم و با صدای بلند گفتم:میرم با دماغ عمل کرده میام!!!

شما هم نگران دوستم نباشید !اون ابله وقتی از دختره خواستگاری کرده متوجه شده بود که خانم شوهر داره و نشون به اون نشون که حلقه ازدواجش رو حتی برای یکبار هم از دستش خارج نکرده!!!

دوستان عزیز حالا شما هی به من گیر بدید! دیدید این دوست من توگیجی رو دست من بلند شده!فقط انگار میخواست من رو جلوی اون صید بی صیاد خوار و ذلیل کنه!!

 

نتیجه اخلاقی:قبل از خواستگاری اول به انگشت معشوقه خود نگاه کنید!

 

/ 4 نظر / 27 بازدید
ali

یادم میمونه از این به بعد به انگشتها دقت بیشتری کنم.به منم سر بزن. http://juke13.persianblog.ir

مونا

چه شانسی [قهقهه] !

سونیا

جالب بود ولی اینو میدونین که در اخر همین مردای خوشتیپ میرن با یکی که هیچ جذابیتی نداره ازدواج میکنن؟ مواظب باشین!