رابطه ریاضی با دختر همسایه

.

ساعت نزدیک 10 شب بود از دور خونشون رو برانداز کردم. کمی شلوغ بود.یک تابلو کنار خونه همسایه دیوار به دیوارشون جلب توجهم کرد روش نوشته بود :هیات متوسلان ..."رفت وآمد زیاد بود. یکی شربت میبرد. یکی پرچم میزد. منم دیدم چه بهتر حالا دیگه 10 شب ته کوچه من تک وتنها توجه کسی رو جلب نمیکنم!

 به خاطر اینکه فضای درس خوندن معطر بشه کمی ادکلن زدم. به سمت خونه شون حرکت کردم ضربان قلبم قابل شمارش نبود. به در خونشون رسیدم. صدای عزاداری از خونه بغلی میومد تا آمدم در بزنم دیدم در خونشون باز شد!!!

برادر وپدرو مادر دختر همسایمون یک مرتبه بیرون آمدن.منکه اصلا توقع این دیدار رو نداشتم حسابی حول شدم و بلافاصله دولا شدم  وپام رو روی سکوی جلوی در خونه گذاشتم و شروع کردم به باز کردن بند کفشهایم  و با دست پاچگی شروع به سلام وعلیک کردم

اونها که از دیدن من تعجب کرده بودن پرسیدن مرتضی این موقع شب اینجا چکار میکنی؟

منکه فکر پلیدانه ای به ذهنم رسید ه بود گفتم دارم میرم هیات.آخه نذر دارم!!!

مادر دختر همسایمون با لحن خیلی مهربونانه ای گفت:الهی!چه جون با خدا وبا شخصیتی.ایکاش بچه های منم مثل تو بودن!

منم که حسابی جو گیر شده بودم با حالت متواضعانه راهم رو به در خونه بغلی کج کردم و به داخل رفتم.

 

پیر وجون دور گرفته بودن.یک نفر میکروفون به دست میخوند و ما رو دعوت میکرد3 ضرب سینه بزنیم.منم زدم

چند دقیقه نگذشته بود که یک نفر  دیگه میکروفون رو گرفت . اون میگفت موقع خوندنش ما تو سرمون بزنیم.منم زدم

نوبت به نفر بعدی رسیداون فقط روضه میخوند و میگفت هر کی گریه نکنه از ما نیست.منم گریه کردم.

اما مثل اینکه این داستان پایان نداشت. یکی بعد از یکی دیگه میومدن و میخوندن وما رو به همکاری دعوت میکردن.منکه دیگه طاقتم تمام شده بود از اتاق بیرون زدم و دنبال کفشم میگشتم. کفشم زیر راه پله بود. دولا شدم بند کفشم رو ببندم اما تا آمدم بلند شم دیگه چیزی یادم نمیاد

فقط یک لحظه چشمم رو باز کردم دیدم چند نفر بهم آب قند میدن. یکی آب میپاشه رو صورتم.یکیشون میگفت:بنده خدا اونقدر شور گرفته بود که من نگرانش بودم.بد جور سینه میزد.اون یکی میگفت:عجب چهره نورانی داره!اونقدر قشنگ عزا داری کرد که من چشمش کردم. اون یکی دیگه میگفت....

بعدا فهمیدم موقع بلند شدن سرم به تیر آهن بیرون زده از دیوار خورده و من چند لحظه ای از حال رفته بودم حالا هم چند نفر مامور شده بودن که زیر بغلم رو بگیرن و تا خونه من رو برسونن!!!

 

نتیجه اخلاقی(1): از دیشب تا حالا همون 2 تا اتحاد هم از یادم رفته

 

نتیجه اخلاقی(2): کار و باید به کار دون سپرد

 

 

/ 11 نظر / 689 بازدید
نمایش نظرات قبلی
hedayat

سلام داداش. من خوبم/ تو چطولی؟؟؟؟ میگم مرتضی میدونی خوشی اصلا به تو نیومده؟؟!!!! بعدشم ناقلا خواستی بری ریاضی یاد بدی یا......؟؟!!!ها؟؟[دلقک]

هانیه

خیلی باحالی داداش مرتضی[قهقهه][قهقهه]

یه غریبه

خیلی خندیدم... فکر کنم یه چند تا نتیجه ی اخلاقی دیگه هم باید میگرفتید درسته؟...[سوال]

شاپرک

سلام آقا مرتضی بابا ایول خیلی باحالی به منم سر بزن

رها

سلام ؟آقا مرتضی شرمنده دیر اودم با یک هفته تاخیر ممنون خبرم کردید از همه مطالبتون لذت کافی را بردم همشون قشنگ بودند البته قبلی ها را قبلا هم خونده بودم[لبخند] موفق و پیروز باشید [گل]

سونیا

به سلام اقا مرتضی چطورین شما؟ من که همیشه به شما سر میزنم دیگه کم لطفی میکنینا! این چند روز هم که خاستیم بهتون سر بزنیم اما نشد ولی به قول رها خانوم همیشه به یادتون هستیم و دوستتون داریم [ماچ][خجالت]

رها تنها

سلام عزیز خوبی ؟ خیلی زیبا وخنده دار بود کلی حال کردم و از اون بیشتر نوشته ای که شخصی بنام پالیزبان برات نوشته وجواب قشنگتر شما ، خداییش توی جواب دادن تکی0000 موفق باشی گلم0

رضوان

اخرش نفهمیدم دختر خانم همسایتون مخ شما رو خدای نکده کار گرفتن؟اخه معلم شیک اینقد ساده ای شما؟عجب

ندا

[ماچ][قلب][ماچ][قلب]عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاشقتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم! خییییییییییییییییییییییییییییییییییییلیییییییییی قشنگ بوووووود! [ماچ][قلب][ماچ][قلب]