پلاکارد تبریک برای من

تیم کشتی دانشگاه برای حضور در مسابقات بین دانشگاهی عازم یکی از شهرهای دیگه شمالی بود. منهم به عنوان خبرنگار قرار بود که تیم رو همراهی کنم.

کاروان راهی بود.منم روی اولین صندلی سمت چپ نشستم.و در عالم خیال برای خودم هی ازدواج میکردم وهی طلاق میدادم نیشخند.در این بین سرپرست تیم که یکی از دوستان صمیمی خودم بود کنارم نشست و گفت: مرتضی میتونم رو کمکت حساب باز کنم ؟

منکه عشق لاتیم گل کرده بوددرست مثل مرحوم فردین البته بدون انکه بزنم زیر آواز گفتم :(من خرابه رفیقم تو جون بخواه)

سرپرست تیم در حالیکه بغلم کرده بودگفت: نه جون نمیخوام. اما آبروی تیم در خطره.آخه یکی از کشتی گیرهای تیم پاهاش پیچ خورده و ما باید یک جانشین برای وزن 90 کیلو معرفی کنیم. تا تیم کامل در مسابقات شرکت کنه .

من با قیافه متفکرانه گفتم: اما من کسی رو سراغ ندارم .

اون گفت: نه لازم نیست که کسی رو بشناسی. فقط کافیه ما اسم تو رو رد کنیم و تو هم در مسابقات شرکت کنی .نهایتش میبازی و از دور مسابقات حذف میشی. اینطوری برای تیم بهتره. ضمن اینکه فداکاریت از یاد نمیره و شاید به همین بهونه نمره درسهایی هم که افتادی از استادات بگیریم.

همینطور هاج وواج مونده بودم که چی جوابش رو بدم که دیدم باز هم بغلم کرد و همینطور که من رو میبوسید میگفت: میدونستم که قبول میکنی میدونستم .تعجب

 

پیام بازرگانی:کلیه امور خود را از قبیل خالی کردن چاه فاضلاب،نوشتن درس بچه ها،دعوا کردن با همسر،متلک گفتن به دختران محله،پول دادن به گدا عضویت در تیم کشتی و... را به ما بسپارید

(مدیریت وروابط عمومی و کلیه کارکنان وبلاگ آنجاکه سایه ها میخندند)

 

روز مسابقه فرا رسید.یک ساک ،یکدست گرمکن،یک جفت کفش، و 2 دوبنده قرمز و ابی بهم تحویل دادن. تا اینجاش خیلی خوب بود .

بچه های تیم یکی یکی به روی تشک رفتن.اولی چهار بر هیچ باخت.دومی ضربه فنی شد.سومی مصدوم شد وکناره گیری کرد.تا اینکه نوبت من شد.

حریفم یک کشتی گیر خرم ابادی بود. اول باهاش دست دادم و مثل عقاب به چشماش خیره شدم تا روحیش رو از دست بده !

کشتی شروع شد.بلافاصله خم شدم و زیر یک خمش رو گرفتم. صدای جیغ تشویق بلند شد. اصلا باورم نمیشد. لنگ اون تو دسته من بود. تازه فهمیدم که علیرضا دبیر و علیرضا حیدری کار شاقی انجام نمیدادن.یک مرتبه حریف رو چرخوندم. خورد زمین. صدای انفجار شادی بچه ها به خصوص اعضای تیم بلند شد. دوباره تابوندمش. بیچاره فیتیله پیچ شده بود. و داشت رو گردنش تاب میخورد. صدای تشویقها تمومی نداشت. من در یک آن یاد دانشگاه افتادم که فردا عکسهام روی بورد چسبونده میشه. برام پلاکارد تبریک میزنن. اونوقت من با افتخار میتونم به دخترهای دانشکده به عنوان یک قهرمان جاذبه جنسی ام رو به رخشون بکشمنیشخند.

صدای تشویق تموم نمیشد.من همچون یک فاتح حریف رو همینطور رو گردن نگهداشته بودم. از زور شادی وشعف با یک دست لنگ طرف رو گرفته بودم با یک دست هم برای تماشاگرها بوس میپروندم و دست تکون میدادم و مثل رضا زاده کله ام رو بالا پایین میکردم .اشک شوق تو چشمام جمع شده بود احساساتی شده بودم. اصلا یادم رفته بود که دارم کشتی میگیرم. که یک مرتبه دیدم طرف یک پیچ به خودش داد ودر یک آن پاهاش آزاد شد و روبروم ایستاد و تا امدم بجنبم منو روی دو تا دستش بلند کرد وبعد از چند بار چرخوند و مثل ... کوبید زمین. و چون از پشت کوبوند داور ضربه فنی اعلام کرد.

با عصبانیت به سمت نیمکت تیممان رفتم. اعصابم بهم ریخته بود چشمام قرمز شده بوداما در کمال تعجب دیدم که بچه ها همه دارن میخندن. بطوریکه اشک تو چشماشون جمع شده. منکه توقع این برخورد را نداشتم در حالیکه با لگد به بطری آب زدم گفتم (زهر مار ندیدید که کم مونده بود ضربه اش کنم.حالا که باختم داره میخندید.)

بلافاصله به صورت قهر لباسم رو پوشیدم و رفتم بیرون .

بعدها متوجه شدم که سرپرست تیم از دوستان سرپرست تیم خرم اباد بوده و اون قبل از مسابقه از کشتی گیر حریف میخواد که مراعات من رو بکنه و در همون چند ثانیه اول ضربه فنی ام نکه. کشتی گیر هم قبول کرده بود اما وقتی پر رو بازی ها و جوگیر شدن من و بوس پروندنهای من رو دیده بود دیگه طاقت نیاورده و در یک چشم به هم زدن همون کاری رو کرد که همتون میدونید !

 

نتیجه گیری:آدم خوبه جنبه داشته باشه!!!

 

.

 

 

/ 8 نظر / 21 بازدید

سلام عزیز دلم..خوشالم که برگشتی...امیدوارم هی اپ کنی..خیرم کن اپاتو

هانیه

سلام برات کامنت گذاشتم.نمیدونم اومد یا نه.اگه اومد خبرم کن[گل]

هانیه

واااااااااااااااااااااای 1 ساعت نشستم برات کامنت نوشتم اما نیومد..اصلا یادم نیس چی گفته بودم[ناراحت]فقط اینو یادمه:قول بده دیگه غیبت نزنه و زود زود اپ کنی[ماچ]همین یادم موند[دلشکسته]

Mahya_R

وای مردم از خنده........................تا کجا تا جر بخورد لبهایمان(!) [قهقهه][قهقهه][قهقهه]